ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم


نیما یوشیج - زمستان 1336

+ نگاشته شده توسط سعيد در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 18:59 |

باز شوق يوسفم دامن گرفت!

پير ما را بوي پيراهن گرفت!

اي دريغا! نازك آراي تنش

بوي خون مي آيد از پيراهنش!

اي برادرها! خبر چون مي بريد؟

اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟

برچه خاكي ريخت خون روشنت؟

بر زمين سرد،خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو!

تا نپنداري ز يادت غافلم،

گريه مي جوشد شب و روز از دلم!

داغ ماتم هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي گريد كسي!

اي دريغا، پاره دل، جفت جان!

بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟

در بهار عُمر اي سرو جوان

ريختي چون برگريز ارغوان!

ارغوانم، ارغوانم، لاله ام،

در غمت خون ميچكد از ناله ام!

آن شقايق، رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت!

نغمه ناخوانده را دادم به رود،

تا بخوانم با جوانان اين سرود!

چشمه اي در كوه مي جوشد، منم!

كز درون سنگ بيرون ميزنم!

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل!

پر زدم از گل به خونآب شفق

ناله گشتم در گلوي مرغ حق!

پر شدم از خون بلبل لب به لب،

رفتم از جام شفق در كام شب!

آذرخش از سينه من روشن است،

تندر توفنده فرياد من است!

هركجا مُشتي گره شد، مُشت من!

زخمي هر تازيانه، پُشت من!

هركجا فرياد آزادي، منم!

من در اين فريادها، دم ميزنم!

                                                                                            ه - الف - سایه

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 1:21 |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 1:42 |

زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت 

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو 

هر دو بيزار از اين فاصله هاست 

قصه ي شيريني ست 

کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد 

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست 

باز هم قصه بگو 

تا به آرامش دل 

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم


                                                                         زنده یاد حمید مصدق

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ و ساعت 20:55 |

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست 

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ 

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست 

من شکوفایی گلهای امیدم را

در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟ نه،

بهاران از توست

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !


                                                                 زنده یاد حمید مصدق


+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 20:46 |

دیریست در نماز تو افتاده ام به خاک

محراب عشق من ، کی آماده ی منی ؟

من با نماز عشق تو هشیار می شوم

من با وضوی مهر تو بیدار می شوم

در چشم های توست که من شعله می کشم

از آه های توست که من غرق آتشم

محبوب من وطن

محبوب من وطن

ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب 

ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح

دیریست در نماز تو افتاده ام به خاک

کی آماده ی منی؟
                                                                                
                                                                                          شعر از برزين آذر مهر

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۹ و ساعت 11:17 |
هان ای ایرانیان! ایران اندر بلاست ، ایران مال شماست

ای وای دریغا که وطن جمع ندارد ، کـَس درد ندارد

سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تو را

خون مردم آخر ای بیداد گر گیرد تو را

یک مرغ گرفتار درین گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هَزاران همه رفتند

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید

ای بر سر سودای تو سر ها شده بر باد

دور از تو چنانم که سری بی بدن افتاد

در دست کسانی است نگهبانی ایران

که اصرار نمودند به ویرانی ایران

ای مردم دلخون وطن دغدغه تا کی

دندان فساد و خفقان را بکن از پی


                                                                                        محمدتقی بهار


+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ و ساعت 17:31 |
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

                                                                                     سیف فرغانی

+ نگاشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ و ساعت 11:36 |
يك خانواده آفريقايي (يك پدر، يك مادر، يك پسر، يك دختر) از قبيلة قحطي ‏زده خود خداحافظي كرده و به سمت مكه راه مي افتند. پدر براي خدا يك پرنده صحرايي زيبا هديه مي برد، مادر بورياي زير پايش را، پسر شاخه‏هاي گل صحرايي از ريشه درآورده را و دختر شانه سرش را. وقتي خانواده از قبيله حلاليت مي طلبند و خداحافظي مي كنند، هر يك از اهل قبيله به خدا سلام مي رساند و هديه اي براي او مي فرستد. يكي براي خدا جارو مي دهد، يكي جوراب سوراخش را، يكي كاسه خالي‏اش را و هركس چيزي و كسان بسياري گل هاي صحرايي را و يك بچه مدرسه اي نامه اي براي خدا مي نويسد به اين مضمون: «خدا سلام، ما نمي توانيم به خانه تو بياييم، خانه تو دور است، تو به خانه ما بيا.»
وقتي خانواده افريقايي از قبيلة خود دور مي شوند، زير حجم هدايايي كه براي خدا مي برند گم شده اند.
از آن سو يك مستندساز مسلمان آلماني، در فرودگاه فرانكفورت از همسر و دوستانش خداحافظي مي كند و سوار هواپيمايي مي شود كه عازم مكه است تا از مراسم حج فيلمبرداري كند. او در حالي كه مشغول انجام مراسم حج است به صدابرداري و فيلمبرداري هم مشغول است. گاهي صحنه اي را به چشم مي بيند اما به دليل مشكلات نمي تواند آن صحنه را ضبط كند و گاهي هم موفق مي شود. مستندساز به عنوان باربر يك نفر را استخدام مي كند تا وسايل او را بياورد. اما از آنجا كه دستور دادن به كس ديگر در حج حرام است، دچار مشكلات جديدي مي شود.
خانواده افريقايي راهي طولاني را پيموده اند. گل‎هايشان پژمرده شده و پرنده در حال مردن است. وقتي پس از تشنگي فراوان، در بياباني كه خود از تشنگي ترك خورده، به اندازه يك كف دست باقيماندة آبِ باراني را مي يابند؛ اول پرندة خدا را سيراب مي كنند، بعد ريشه گل ها را در آب مي كنند و پس از آن با انگشت در آب فرو كرده براي نماز وضو مي گيرند و آنگاه زبان به آن مي مالند تا رفع عطش كنند. صحنه هاي مربوط به راهپيمايي خانواده افريقايي به صورت كوتاه و موازي با مراسم حج نشان داده مي شود. مراسمي كه از ديد مستندساز بيان مي شود.
كم‏كم خانواده افريقايي از مراسم حج جا مي مانند و وقتي مراسم حج به پايان نزديك مي شود، خانواده افريقايي از تشنگي و گرسنگي در حال جان دادن هستند و گل‏هايشان خشكيده شده و پرنده با آن كه آزاد است، توان پريدن ندارد.
مستندساز ما، كه مراسم حج را با او پي گرفته ايم و گاه چنان دچار جذبه مراسم حج شده كه فيلمبرداري را از ياد برده است، اكنون مشغول فيلمبرداري از يكي از صحنه هاي پاياني مراسم حج است. مردم گرد كعبه مي چرخند. او دوربينش را آماده مي كند و چشم پشت ويزور مي گذارد اما به ناگهان مي بيند كه كعبه در جاي خودش نيست. از آن سو كعبه گويي به بيابان آمده و انگار بر گرد خانواده افريقايي مي چرخد كه گل پژمرده از نو مي شكفد و پرنده پرواز مي كند و حروف از نامه آن پسر غيب مي شود. 
   
محسن مخملباف
زمستان 1372
پ.ن 1: در وبلاگ یکی از دوستان خواندم:
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب


پ.ن 2:

قدری تفکر شاید به ما بفهماند که اگر خود را باور کنیم و ارزشهایمان را بدانیم کعبه باید به دور ما طواف کند.
+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ و ساعت 22:8 |

فرهنگ کوچک واژه های بیگانه و برابر پارسی آنها

نگارش 1.3 فهرست بندی بر اساس واژه های بیگانه

به کوشش پایگاه اینترنتی ایرانیان بلژیک (متاسفانه این پایگاه به علت پاسبانی از فرهنگ ایران زمین چند روزیست که به لطف سربازان گمنام مسدود گردیده است!!!)

به قول مرحوم محمد تقی بهار:

در دست کسانی است نگهبانی ایران

که اصرار نمودند به ویرانی ایران

از همین کتاب:

هم میهن!

آنچه فرهنگ ما را زنده نگاه داشت، زبان مادری مان است پس تلاش کنیم زبان مادری خود را پاس داریم و تا می‌توانیم از واژه‌های زبان خودمان بهره ببریم و با آنها گفتگو کنیم و بنویسیم.

چرا از بکار بردن واژه‌های زبان خود که سرمایه‌های فرهنگی ما هستند سربلند نباشیم؟

آیا زبان پارسی مایه‌ی شرمساری ایرانیان است یا دست آویز سربلندی ما؟

ای ایرانی، پارسی بگو و پارسی را پاس بدار!

زبان مادری ما همچون گنجینه ای از هزاران سال پیش با گذر از جنگها و کشتارها و درازای سده ها به دست من و شما رسیده و مایه‌ی سربلندی ماست. بیایید پارسی را پاس بداریم!


دریافت نسخه الکترونیکی کتاب پارسی را پاس بداریم:

دریافت از عکس 98

دریافت از رپیدشیر

دریافت از مگاآپلود

دریافت از مولتی آپلود

دریافت از مدیافایر

دریافت از پرشین گیگ


اگر با ما هم اندیشه هستید این کتابچه را در اختیار دیگران هم قرار دهید.

+ نگاشته شده توسط سعيد در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ و ساعت 12:6 |

هويت تمدن ايران در نگاه شاهنامه‏

نقل از مقاله عباس ايزدپناه‏ با اندكي تغيير

به مناسبت 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فرودسی بزرگ

 بحث هويت تمدن ايران و زير ساختهاى حقوق بشر يكى از مباحث سنگين و پر مخاطب جهان امروز، به ويژه ايران معاصر و انقلابى است. اين مبحث در عين داشتن هويت تاريخى، داراى هويت فلسفى، جامعه شناختى، سياست شناختى، دين شناختى، هنرى و ادبى است. از اين روى، تأمل و پژوهش در آفاق و ابعاد آن، كار دشوار و پردامنه‏اى خواهد بود. بديهى است كه در اين مجال نمى‏توان حق تحقيق را به شايستگى ادا نمود و انتظارات حقيقت جويان را برآورده كرد, ولى مى‏توان بر آفاق موضوع دريچه‏هايى گشود و دورنمايه اى در منظر تمدن پژوهان و ايران شناسان نمايان ساخت.

 از سوى ديگر، گفتمان حقوق بشر و مناسبات آن با فرهنگ و تمدن ايران ديروز و امروز، گفتمانى است جدى و مسئوليت آفرين كه بى‏توجهى به آن، ضايعات و تشويش‏هاى فراوانى را در سطح داخلى و بين‏المللى به بار مى‏نشاند و متفكران مسئول را به چالش فرا مى‏خواند.

 مباحث فشرده اين مختصر در دو مرحله كلان به انجام خواهد رسيد: 1- هويت تمدن ايران، و 2- هويت تمدن ايران و ماهيت حقوق بشر. بحث نخست، هويت تمدن ايران را در دو قلمرو: ايران باستان و ايران بعد از اسلام مورد بررسى قرار مى‏دهد. مرحله دوم، مبانى و زير ساختهاى حقوق بشر مطرح در جهان امروز را از منظر فلسفى و اجتماعى به طور فشرده ارزيابى مى‏كند و سپس انسان شناسى در تمدن ايرانى را با زير ساختهاى حقوق بشر مورد مقايسه قرار مى‏دهد.


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ و ساعت 11:30 |

سعدى در سلاسل جوانمردان

دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى (م.سرشك)

هيچ كس در اين ترديدى ندارد كه خداوند در سرشت سعدى جوهر شاعرى را در حدّ نهايى آن به وديعت نهاده بوده است. و هيچ كس در اين ترديدى ندارد كه سعدى در جانب اكتسابى هنر شعر نيز بر مجموعه ميراث بزرگان ادب فارسى و عربى اشرافى شگرف داشته است. هيچ كس در اين امر نيز نمى تواند ترديد كند كه سعدى بر تمام معارف اسلامى از فقه و كلام و حديث و تفسير و تصوّف و تاريخ و ديگر شاخه هاى اين فرهنگ، وقوف كامل داشته است.

با اين همه اگر محبوبيّت و سلطنت هنرى او را در طول اين هشت قرن، حاصل اين امتيازات او بدانيم، به تمامى حقيقت اشاره نكرده ايم زيرا يك نكته برجسته را از ياد برده ايم و آن اين است كه در هنر سعدى چيزى وجود دارد كه ديگر بزرگان ما از آن كمتر بهره داشته اند و آن آزمونگرى و تجربه گرايى سعدى است در آفاق پهناور حيات و ساحت هاى مختلف زندگى اجتماعى و فردى همان چيزى كه او خود از آن به «معاملت داشتن» تعبير مى كند. او از سفرهاى گوناگون خود و ديدارهاى متنوّع و تن به پيشه هاى مختلف دادنِ خويش در مطاوى گلستان و بوستان و ديگر آثارش، پيوسته ما را آگاه كرده است و من در اين لحظه مى خواهم به يكى از گوشه هاى پوشيده مانده تجارب و معاملات گوناگون او در آفاق حيات اشاره كنم. آن چه از حافظه در اين لحظه مى توانم بنويسم اين است كه سعدى يكى از ستايشگران آيين جوانمردى است، به ابياتى از اين دست بنگريد:

جوانمرد اگر راست خواهى ولى ست *** كرم پيشه شاه مردان على ست

(بوستان، ص 83)

يا

جوانمردى و لطف است آدميّت *** همين نقشِ هيولانى مپندار

(گلستان، ص 149)

يا

علم آدميّت است و جوانمردى و ادب *** ور نى ددى به صورت انسان مصوّرى

(ديوان سعدى، ص 754)


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ و ساعت 18:34 |

گوشه‏ اى از هنر  فردوسى

دكتر غلامحسين يوسفى‏

وظيفه ‏ى دلپذيرى به بنده محول شده است كه در اين مجلس شريف در باب شاهنامه ى فردوسى سخن بگويم، اين كار را باكمال ارادت و اعتقاد به فردوسى ازسراخلاص پذيرفته ام بعلاوه خوشحالم كه براى نخستين بار به زيارت سرزمين كرمان و هموطنان عزيز اين سامان نايل شده ام. بخصوص كه‏يكى از استادانم- دانشمند بزرگوار، شادروان احمد بهمنيار- از اين خاك پاك بود و بر بنده حق تعليم و تربيت داشت اكنون دردياراو با نام گرامى او آغاز سخن مى كنم.

 حقيقت، اين است كه آنچه بنده، تحت عنوان گوشه اى از هنر فردوسى عرض خواهم كرد، نكات تازه اى نيست كه حضارمحترم به آنها توجه نفرموده باشند. ولى براى اين كار كه از افتخار شركت در بزرگداشت فردوسى بى نصيب نمانم، چند كلمه اى به عرض مى رسانم.

 براستى هنر فردوسى بحدى شامل و كامل است كه حتى اگر بخواهيم يكى از مظاهر هنرى اورا دراختيار كنيم و راجع به آن صحبت كنيم، فرصتى كافى لازم است. با ارائه‏ى نمونه ها و غور ودقت در هر كدام از آنها. بنابراين بنده در وقت محدودى كه دارم و ناگزير با اختصار مى كوشم آنچه با بيان بسيار قاصر خود عرض ميكنم، درحقيقت يك اشاره‏ى خيلى نارساست.

 حضار محترم توجه دارند كه در هركارهنرى، يك قسمت مهم كار هنرمند، درحقيقت نحوه‏ى عرضه كردن مطلب است البته منظور اين نيست كه جوهر وروح اثر هنرى كم اهميت است، بلكه بسيار هم اهميت دارد ولى ممكن است بسيارى ازمردم احساساتى لطيف و افكارى بلند داشته باشند، حتى در ذهن بعضى از آنان نكات گفتنى بسيار موج بزند، منتهى وقتى ميخواهند اين مطالب را عرضه كنند وسيله‏ى بيانش دراختيار شان نباشد، يعنى بيانشان نارسا باشد و ديگران ازان زيباييهايى كه آنان در ذهن و فكر دارند بى نصيب بمانند، بنابراين در مورد نقاش، معمار، هنرمندموسيقيدان و لحن آفرين، شاعر و نويسنده، در حقيقت ما ازنحوه‏ى ارائه ى اثر و تركيبى كه درمواد كارش پديد آورده است. باخبر مى شويم كه در پس اين كلمات يا اين اصوات و مواد ساختمانى چه روحى راخواسته است بگنجاند و دردرون خود چه داشته است، كه خواسته است آن را عرضه كند تا بيرونيان هم‏ازآنچه در ضمير داشته است مطلع شوند.


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۸ و ساعت 12:30 |

تابلوي حافظ اثر استاد محمود فرشچيان 

شفا ز گفته شكر فشان حافظ جوي   

كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

    شعر حافظ به ايران منحصر نشد بلكه در مدتي كوتاه به فراسوي مرزها راه و رواج يافت. پس از ايران بيش ترين رواج و رونق اشعار و انديشه هاي حافظ در شبه قاره بود. اين نكته را مي توان از شمار نسخه هاي خطي و شرح هايي كه بر ديوان حافظ نگاشته شده و ترجمه هايي كه انجام شده به دست آورد.

   در منطقه پنجاب شرح هاي مختلفي بر ديوان حافظ نگاشته شده كه مهمترين آن ها مرج البحرين است كه نشانگر  رويكرد فراوان حافظ پژوهان اين منطقه به اوست.

حافظ در بين شعراي اردو زبان نفوذ فراوان داشته است به گونه اي كه اهل ادب از تعابير حافظ در اشعار خويش بهره  برده اند. تعابير عرفاني و ادبي و اشاراتي كه حافظ به كار برده و يا سبك و سياق آن در آثار نظم و نثر اديبان اردو زبان و يا پارسي گويان مشاهده مي شود كه در اينجا براي اختصار و براي ياد كرد علامه اقبال به 3 مورد اشاره مي گردد :

 حافظ چنين مي سرايد : 

 اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما   

  آب روي خـوبي از چـاه زنخـدان شمـا

 و اقبال نغمه سر مي دهد :

 چون چراغ لاله سوزم در خيابان شما    

        اي جوانان عجم جان من و جان شما

 و در جاي ديگر حافظ مي گويد :

 شـاه شمشـاد قدان خسرو شيـرين دهنان  

     كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان

 و اقبال مي گويد :

 حلـقه بسـتند سر تربت من نـوحه گـران 

 دلبران، زهره و شان، گلبدنان،سيم بران

 و اين مورد كه بسيار زيبا و شيرين است ،گويا اقبال در پاسخ حافظ آن را سروده است:

 حافظ مي گويد :


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۸ و ساعت 18:46 |

هشتم مهرماه  روز بزرگداشت  بزرگمردي از اين آب و خاك  بود.  مردي  كه بارها و بارها با آثار شورانگيزش ما را به آسمان برده است. مولانا جلال الدين محمد مولوي . اين مقاله به همين مناسبت، هر چند اندكي با تاخير تقديم حضورتان ميگردد. 

مولانا، شمس، سماع

آنچه كه در زير مشاهده خواهيد كرد پيرامون مولاناست كه با محوريت سماع مولانا نوشته شده است. اين موضوع در سه فصل و هر يك به قلم يكي از اساتيد حوزه‌ي ادبيات مي‌باشد:

فصل اول:مولانا و سماع

دکتر ابوالقاسم تفضّلی

26 آذرماه است، شب عروج روحانی مولانا به درگاه با عظمت الهی است. مریدان و عاشقان مولانا در طول قرن‌ها، چنین شبی را جشن می‌گیرند، به شادی و رقص و چرخ و پایکوبی و دست‌افشانی می‌پردازند. نقل و نبات و شیرینی، به یاران و همنوایان هدیه می‌دهند، و این شب را «شب عرس» یا «شب عروسی» می‌نامند. زیرا عقیده دارند که پیر و مرادشان نمرده، بلکه به معشوق ازلی پیوسته است.

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست     به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

مولانا می‌دانست که دلدار آغوش گشاده و چشم به راه ایستاده است تا و را دربر گیرد. پس می‌باید شادمانه از چنین شبی یاد کرد.

هر سال 19 تا 26 آذر ماه، ده هزار نفر از سراسر جهان، از جمله ایران برای حضور در مراسم سماعی که به مناسبت سالروز عروج مولانا، در شهر قونیه ترتیب داده می‌شود، به آن دیار سفر می‌کنند.

مولانا، فقیه بود. معلم و مدرس بود. مفتی امپراطوری عظیم سلجوقی بود. در کلاس درسش تفسیر قرآن، احکام فقه، فلسفه و حکمت و عرفان تدریس می‌کرد؛ بیش از ده هزار شاگرد و مرید داشت، اما همین مولانا در 38 سالگی، در منتهای عظمت و شهرت و معروفیت و کمال فکرت، تصادفاً یا به خواست خدا، با پیر سپید موی گمنام شصت و چند ساله‌ای به نام شمس تبریزی دیدار کرد. درباره اولین ملاقات آنها روایتهای زیادی هست که به آنها نمی‌پردازیم.

آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش می‌رسید، به یکباره منقلب می‌شد، پای بر زمین می‌کوفت، «هی» می‌گفت و به رقص و چرخ می‌پرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو می‌فروخت. مولانا بی‌اختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن:

دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!

زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!


برچسب‌ها: مولانا, مولوی, شمس, سماع
دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۸ و ساعت 10:0 |

تاريخ خط در ايران

 استاد سعید نفیسی

 

در روایات زردشتی از داستان های ملی ایران چنین آمده است که طهمورث پیشدادی پس از آن که بر اهریمن پیروز شد هفت گونه خط را که به کسی یاد نمی داد به زور از او فراگرفت. در اسناد سریانی آمده است که زردشت کتاب اوستا را به هفت زبان سریانی و فارسی و آرامی و سگستانی و مروَزی و یونانی و عبری نوشته است. آیا هر یک از این زبان ها خطی نداشته اند ؟ ما می دانیم که در ایران پیش از اسلام خط سریانی و خط میخی برای پارسی باستان و خط آرامی و یونانی و عبری در میان یهود ایران رواج داشته است. پس می توان گفت که برای زبان سگستانی (سیستانی) و مروزی (زبان مرو) نیز خطی به کار برده اند.

معمولا واضع خط را در جهان فنیقیان می دانند. این نکته تنها درباره ی ملل سامی درست است و ملل آریایی مخصوصا در هند، شاید پیش از فنیقیان خط های دیگری اختراع کرده اند که از سلسله خطوط سامی ماخوذ از خط فنیقی نیست.

در ایران ما، خط، داستانی بسیار مفصل دارد و موضوع به اندازه ای وسیع است که می توان کتاب جداگانه ای در تاریخ خط در ایران نوشت. کسانی که در این زمینه اندکی ممارست بکنند فورا به نکته ی مهمی برمی خورند و آن این است که نیاکان بزرگوار ما در این مدت دو هزار و پانصد سال که ما تاریخ مدون و معروف داریم هرگز در هیچ خطی تعصب نورزیده اند و هر زمان که خط آسان تر و بهتری پیدا شده است در پذیرفتن آن درنگ نکرده اند.

اکنون قدیم ترین اسنادی که در دست ماست از دوره ی هخامنشیان به خط میخی است. این نام را اروپاییان از روزی که با آن روبرو شده اند بر روی آن گذاشته اند زیرا که این خط مرکب از خطوط افقی و عمودی و منکسر است که بالای آن پهن تر و پایین آن باریک تر است به شکل میخ. ناچار در این خط برای هر حرف و مخرجی چند خط افقی و عمودی و منکسر به انواع مختلف باید ترکیب کرد تا هر علامتی با علامت دیگر اشتباه نشود و قهرا نوشتن به این خط وقت زیاد می گیرد و باری هر حرفی چندین بار باید دست را به این طرف و آن طرف حرکت داد و گرداند.


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 21:22 |

هفت روز هفته با نگاهي بر مثنوي هفت پيكر نظامي

هفت رنگ است به ز هفت اورنگ                       نيـست بـالاتـر از سيـاهـي رنـگ

رنگها، ستارگان و معاني رمزي و عرفاني آنها

يكي از پنج گنج حكيم نظامي گنجوي مثنوي(هفت پيكر) يا هفت گنبد است كه بر گرد ماجراهاي بهرام گور مي‌گردد. از آن ماجراهاي شيرين يكي اين است كه بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه مي‌آورد و مهندسي شيده نام و خورشيد‌راي هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهاي سيارگان هفتگانه براي او بنا مي‌كند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هريك به تناسب رنگ رخسار در يكي از آن هفت گنبد مي‌نشاند و هر روز هفته را كه نزد پيشينيان هر يك به سياره‌اي تعلق دارد بايكي از آن نو عروسان به عيش و نشاط مي‌گذراند.

روز شنبه منسوب به ستاره‌ي كيوان(يا زحل) و رنگش سياه است.

روز يكشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين دارد.

روز دوشنبه روز ماه است كه رنگ اصليش را سبز مي‌دانستند.

روز سه‌شنبه روز بهرام يا مريخ است كه جامه سرخ بر تن دارد.

روز چهارشنبه روز سود و سودا و دكان وبازار است و به عطارد(ياتير)، كه دبير آسمان است و رنگش فيروزه‌اي است، تعلق دارد.

روز پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتري است و رنگ آن صندل گون است.

روز جمعه از آن زهره خنياگر است كه چون الماس به رنگ سفيد در آسمان مي‌درخشد.


دنباله
+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ و ساعت 2:7 |