یکی از دوستان خوبم به یه بازی دعوتم کرد که قشنگ بود. همینجا ارسالش میکنم:


اگه ماهی از سال بودم:  بهمن ماه
   اگه یه روز هفته بودم:  پنج شنبه
   اگه یه عدد بودم:  7
   اگه یه جهت بودم:  شمال
   اگه یه همراه بودم:  همدم
   اگه یه نوشیدنی بودم:  شیر موز - هویج بستنی :)


   اگه یه گناه بودم :  عشق (اگر عشقت گناه است    ببین غرق گناهم)
   اگه یه درخت بودم : سیب
   اگه یه گل بودم : رز
   اگه آب و هوا بودم:  پاییزی
   اگه یه رنگ بودم: آبی آسمانی
   اگه یه پرنده بودم: مرغ عشق


   اگه یه صدا بودم : شجریان :)
   اگه یه فعل بودم : مهر ورزیدن
   اگه یه خیابون بودم : خیابون منتهی به ساحل گیسوم
   اگه یه پنجره بودم: رو به دریا
   اگه تاریخ بودم : فقط میدونم تاریخ ملت خودمون نبودم
   اگه یه فیلم بودم: مارمولک :)


   اگه پزشک بودم: دکتر غریب (بنیانگزار طب نوین کودکان ایران) - معلومه که پزشک کودکان
   اگه یه وسیله آشپز خونه بودم: دستگیره پارچه ای که دست کسی نسوزه
   اگه یه ساز بودم: سه تار
   اگه یه کتاب بودم: مثنوی معنوی
   اگه شعر بودم: ای خدا این وصل را هجران مکن...
   اگه یه اسم بودم: یلدا


   اگه طبیعت بودم : جنگلهای استان گلستان همراه با آب
   اگه یه حس بودم : دوست داشتن
   اگه یه بازی بودم : سودوکو
   اگه یه بیماری بودم : --------
   اگه یه ناسزا بودم : بی ادب
   اگه یه حیوون بودم : آهو


   اگه حکم دادگاه بودم : طلاق ممنوع
   اگه یه میوه بودم : هندونه (خنکش تو فصل تابستون)
   اگه یه هنر بودم : موسیقی - خوشنویسی
   اگه یه جاده بودم : جاده ی بی انتها


ممنون از باتیما


از دوستان خودم هم دعوت میکنم در این بازی شرکت کنند.

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 14:46 |
ربنا لا تزع قلوبنا ...

اين دهان بستي دهاني باز شد                   تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب                     سوي خوان آسماني کن شتاب ...

بي گمان عبارات ذکر شده در بالا براي ما ايرانيان يادآور خاطرات خوش بسياري است. آواهايي که بيش از سي سال است که بر سر سفره‌هاي افطار ملتمان حضوري با شکوه دارند.پديد  آورنده  اين  آثار  نامي  است  آشنا  در  عرصه  فرهنگ  و  هنر  اين  مرز  و  بوم. جناب استاد محمدرضا شجريان که به گواه تمام اساتيد و اهل فن از بهترينهاي تاريخ آواز موسيقي  ايران هستند.

اما چند سال است که به علت اعمال سليقه‌ي عده اي کج سليقه از شنيدن اين نواهاي ماندگار و خاطره انگيز محروميم و اين يعني محروميت از سي سال خاطره خوش در ميان تمام خاطرات ناخوش اين سالها. دو سال است که اين ماه ديگر رنگ و بوي سابق را ندارد.
بايد بدانيم موسيقي هنريست که بيان گر احساسات و عواطف آن لحظه‌ي مردم در يک جامعه است. تلخي و شيريني آن نشان از تلخ و شيرين بودن روزگاري است که موسيقي دان در آن زندگي ميکند. گاه آرام و گاه تند و انتقادي. انتقادات هنرمند به لطف روحيه حساسش نشان از واقعياتي دارد که در جامعه مشاهده مي‌کند. اما افسوس که در اين ميان افرادي هستند که به علت مشکلات خودشان اين انتقادها را برنتابند و در مسير ارائه هنر توسط هنرمند سنگ اندازي نمايند .
و اما اين روزها سايه‌ي ناموزون اين بي هنران بر کليت هنر و فرهنگ اين مرز و بوم سنگيني مي‌کند و با کمال تاسف آسيبهاي جدي نيز وارد نموده است. هنرمند بي‌جهت اعتراض نمي‌کند. استاد در اين سي سال بارها بر وضع حاکم و همچنين پخش غير مجاز آثار هنرمندان بدون برآورده کردن حقوق مادي و معنوي آنها معترض بودند که نامه تند ايشان به علي لاريجاني رئيس وقت سازمان صدا و سيما در سال 74 بيانگر همين موضوع است. پس اعتراض استاد از سالها پيش وجود داشته و نکته‌ي تازه اي نيست که به جريان خاصي ربطش دهيم و اين در آثار ارائه شده توسط ايشان کاملا هويداست. آثاري چون: بيداد – بي همزبان – آذرستون – قاصدک – زمستان است – فرياد و ...
پس اي کاش مسئولان ما که به ناحق بر تخت قدرت تکيه نموده اند متوجه اين نکته شوند که انتقاد و اعتراض هنرمند از روي غرض ورزي نيست و بگذارند موسيقي، همان موسيقي و بيانگر احساسات و عواطف مردم باقي بماند و به جهت اهداف سياسي محروم نشود. محروم نمودن مردم از اين دو نواي روحاني که استاد پيشکش مردم ايران نموده‌اند در هر حال ناپسند است و غير موجه.

لينک دريافت اين دو آواي ماندگار با صداي استاد محمدرضا شجريان: 

 ۱- ربنا (حجم 782 کیلوبایت) 

۲- مناجات مثنوي افشاري (حجم 880 کیلوبایت)

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ و ساعت 12:49 |

كاش میمردم و دوباره زنده میشدم

و میديدم كه دنيا شكل ديگریست

دنيا اين همه ظالم نيست

و مردم اين خسّتِ هميشگی خود را فراموش كرده اند

و هيچكس دور خانه اش ديوار نكشيده است

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 23:24 |
آن‌که اعتماد می‌کند...

مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند،

همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست.
 
حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست،

چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است.

می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 23:49 |
نگوید که نمي دانيد. نگویید که بي خبريد. در بيت حضراتتان و به قلم مبارکتان ، حکم جعفر را بريده اند. قاضي بيچاره تنها حکم شما را از روي دست خط تان خوانده است.
ديشب تا به صبح نخوابيديم. اگر منظورتان بد خواب کردن ما بود، موفق شديد. ديشب هر که يک بيت شعر در عمرش خوانده بود ، نخوابيد. نه براي 6  سال  زندان، که جعفر پناهي به زندان بزرگ و کوچکتان خو کرده است. براي محروميتش از 20 سال سخن گفتن. از 20 سال زندگی. آری برایش حکمی بدتر از اعدام صادر نموده اید.
احکام شما غريب است. بسيار غريب. شما در قضاوت از شعر بيدل غريب تر مي نماييد. نگاه کنید! شما حکم کرده ايد که منقار قناري را بدوزند، چرا که آوازش گمان نرفته است که در مدح شما بوده باشد.
دلم برايتان مي سوزد. براي شعرهايي که مي توانستيد و نسروديد. براي اسارتتان در محاصره ملازمانتان.اي اسيران بزرگ!
گداترين گداي شهر از اين که مي تواند بي مهابا در شهر پرسه بزند، از شما در آزادي ثروتمندتر است.اکنون اين شمایید که از واقعيت محروميد. شمایید که پيش از آن که به هر کجا سفر کنيد، واقعيت را برايتان بزک مي کنند، اي خودتان قناريان بي آواز خوش!
بگذارید خاطره اي واقعي از يک شاعر سرزمينتان را فاش کنم.اما نخواهید که نام شاعر را بگويم. شاعر اکنون مرده است. ليک بيم آن دارم که اگر از او نام ببرم، مريدانتان قبر او را به آتش بکشند!
در شهرستاني فيلم مي ساختيم. فرماندار شهر شنيده بود که عليه او شعرهاي نابي گفته شده است.که در دهان مردم شهر مي چرخد. اين و آن را مامور کرده بود تا شاعر اين شعرهاي ناب را بيابند. هر که طبع شعر داشت را دستگير کردند و نيافتند. تا اين که گمان بر شاعر بزرگ شهر که پيرمردي تکيده بود رفت.
به حکم حاکم شهر، دفتر شعر شاعر را ربوده بودند و هيچ شعري که خلاف حاکم باشد نيافته بودند.اما حاکم گفته بود قدرت شعري که عليه من گفته شده، به قدرت شعر شاعر بزرگ شهر است. پس براي عذاب شاعر، دفتر شعرهاي منتشر نشده ی او را که حاصل عمرش بود ربودند. شاعر التماس مي کرد که مرا زنداني کنيد. قل و زنجير کنيد. شلاق بزنيد. اما دفتر شعرم را پس بدهيد. پس نداده بودند. و گفته بودند تو از شعري که عليه حاکم شهر گفته شده ، بي خبري و ما از دفتر شعرهاي تو.اين به آن در. بگرد تا بگرديم.
وقتي ما وارد آن شهر شديم. شاعر ديگر ديوانه اي ژوليده و تکيده بيش نبود. چو مجنوني در پي ليلاي خويش. چون حافظي در به در غزل  خويش، سر در کوي و بيابان مي ناليد:
.
اي واي
اي واي
دفتر شعر مرا دزديدند.

پس به قول فریدون مشیری:
«شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید ، بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید»
.
.
دفتر شعر پناهي را به او پس دهید.

پ . ن 1: این متن در واقع شاید بتوان گفت که برگردان نوشته ای از محسن مخملباف به مناسبت حکم سنگین جعفر پناهی بود که خطاب به فردی خاص نگاشته شده بود. احساس کردم که اگر خطاب به جریانی خاص باشد حق مطلب بیشتر ادا میشود چون یقین دارم قدرت این جریان شوم از فرد مذکور به مراتب بیشتر است و  سالیان سال است (به اندازه تاریخ) که سایه آن بر سر ایران سنگین است. این بود که بدین صورت ویرایش و به صورت سرگشاده تقدیم نمودم. البته با تمام احترامی که به محسن مخملباف قائلم.

پ . ن 2: حکم سنگین جعفر پناهی بدین قرار است:
جعفر پناهی به اتهام «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» به ۶ سال حبس تعزیری و ۲۰ سال محرومیت از فیلم‌سازی، ۲۰ سال محرومیت از فیلم‌نامه‌نویسی، ۲۰ سال محرومیت از سفر به خارج از ایران و ۲۰ سال ممنوعیت از هر نوع مصاحبه با رسانه‌ها و مطبوعات داخلی و خارجی محکوم شده‌است.
+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سوم دی ۱۳۸۹ و ساعت 12:55 |

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

 من دچار خفقانم خفقان

  من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

  آی

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

 سر کوهی دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه 

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید

بر پنجره ها

محتاجم

 من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


                                                                                               فریدون مشیری

+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ و ساعت 17:24 |

باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم

هر چه می گفتند باور داشتم

پیرها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

آهن تفدیده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

 دست ها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها

می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

من به در گفتم و لیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها


                                                            خلیل جوادی

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ و ساعت 11:44 |
در سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمائم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا! خلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گِل خریدند

چون شرع نبی ازین خطر جَست

رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می دمیدند

طیر از وکرات و وحش از حجر

انجم ز سپهر می رمیدند

این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند

با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند

                                                                                   چکامه از ایرج میرزا


+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ و ساعت 13:45 |
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

                                                                                     شفیعی کدکنی
+ نگاشته شده توسط سعيد در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ و ساعت 15:46 |

ز ایـــران و از ترک و از تازیـــان

نژادی پدیـــد آید اندر میــــــان

نه دهـقـان ، نه تـرک و نه تـازی بود

ســخن ها بـــه کـــردار بازی بود

هـمـه گـنـج ها زیر دامـان نهـنـد

بکوشـند و کوشش به دشـمن دهـنـد

به گـیـتـی کـسـی را نـمانـــد وفــــــا

روان و زبـــانـهـا شــود پــر جــفـا

بــریــزنــد خــون از پــی خواســتـه

شـــــود روزگــــار بــد آراســتـــه

زیــان کســان از پـی سـود خـویـش

بجـویـنـد و دیــن انـدر آرنـد پـیـش


                                                                                               چکامه ای از فردوسی کبیر

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ و ساعت 20:29 |
ای آزادی!
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشوار است، بی‌تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی‌امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه‌دار، عقده‌دار، بیتاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!

ای آزادی!

من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم.
ای آزادی!

چه زندان‌ها برایت کشیده‌ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید، چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام، و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پرورده‌ی آزادی‌ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. با من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی، چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟
ای آزادی!

مرغک پر شکسته‌ی زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان‌ها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفس‌ات را می‌شکستم و در هوای پاک بی‌ابر بی‌غبار بامدادی پروازت می‌دادم، اما…دست‌های مرا نیز شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده‌اند و چشمانم را نیز بسته‌اند.
ای آزادی!

مرا با تو سرشته‌اند، تو را در خویش، در آن صمیمی‌ترین و راستین‌ترین من خویش می‌یابم، احساس می‌کنم، عمق طعم تو را هر لحظه در خویش می‌چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می‌بویم، آوای زنگ‌دار و دل‌انگیزت را که به سایش بال‌های فرشته‌ای در دلِ ستاره‌زیر آسمان شب‌های تابستان کویر می‌ماند، همواره می‌شنوم.
ای آزادی!
آنگاه که خدا کالبدم را ساخت، تو را ای آزادی بجای روح در من دمید، و بدین گونه با تو زنده شدم، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم…و تو ای روح گرفتار من! می‌دانی، می‌دانی که در همه‌ی آفرینش چه نیازی دشوارتر و دیوانه‌تر از نیاز کالبدی است به روحش؟ اما … تو را که میر‌غضب‌های استبداد، و فراشان خلافت از من باز گرفتند و مرا به "تنهایی دردمندم" تبعید کردند و به زنجیر بستند، چگونه می‌توانند از یکدیگر بگسلند، که نگاه را از چشم باز نمی‌توانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمی‌توانند گرفت و من ای آزادی! با تو می‌بینم.
ای آزادی!

کاش با تو زندگی می‌کردم، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم، می‌گفتم، حس می‌کردم، بودم.
ای آزادی!

به مهر تو پرورده‌ام، ای آزادی! قامت بلند و آزاد تو، مناره‌ی زیبای معبد من است. ای آزادی! کبوتران آزاد و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه‌ی مژده‌ها و همه‌ی پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند.

دکتر علی شریعتی (خودسازی انقلابی)

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ و ساعت 2:0 |
در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد....

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان، ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

باد تا فانوس شیطان را برآویزم

در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین

باد تا شب های افسون مایه تان را، من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین


                                                                          شاملو


+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ و ساعت 11:51 |

نه بایسته شعرست و نه

شایسته من

که همواره خون بسراییم و

خون

 واز عطر نیاز

و ترکش بلندآواز

سخن نگوییم

از عشق سخن نگوییم و

از غزل

اما در آن گذر

که

قلم و قدم

بر خون همی رود و

باز

این منم که بر جنازه ای دیگر

خم می شوم

باری بشنویدم بانگ

که در برابر چشمانم شهید می شوند

فرزندان امیدم

آری بشنوید

افراسیابت

به تیغ

از شاهنامه می راند

ای ستیزنده باستم

ای جزمت زیبایی جوانی و جرئت راستی

اما نامت

در کارنامه او

می ماند

عقیق سرخ

اینک مهربانی همه بازوان برادری

سهرابانت

و خشم بی آتشی کین

رستمانت

گرم است

هنوز خون تو گرم است

دیرگاه

بردندت

و هم به شبانگاه

از تو دست بداشتند

از پیکر بی جان تو

از خوشه خون

و هنوز

خون تو گرم است

در قتلگاه تو چه گذشته است ؟

ای شبنم سرخ

از آخرین برگه لرزان شب

چگونه چکیدی

تا سپیده دم چشم باز کرد ؟

جنایت

بی حوصلگی می کند و

قساوت عجول است

و شرف

درد شکیبایی را

تا دیار آرام مرگی زودرس

پیش می برد

و همچنان

آزادگی با خون

راهش را خط کشی می کند

و جوانی بر آن

گلهای آفتابگردان

می نشاند

تا شیار آفتابی این مرز را

در دود و دمه

چراغان دارد

ای گوهرهای ناشناس

حجله های گلرنگ بی عروس

در بگشایید و دهان

تا مردمان

دامادان سر بلند را تعظیم کنند

و

ای تو

رفیق رزم آور بی خستگی

آرام

که تا خاک

تن به بوسه آفتاب می سپارد

خشم دانه ها بر زمین

مزرع رستاخیز

می رویاند

و دست بازوان رنج

گهواره اندیشه ات را

می جنباند

و در شاهنامه شهیدان

خون سیاوش

می جوشاند 

                                                 سياوش كسرايي

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 13:0 |

زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد

با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد

این کشتی شکسته در این تندباد سخت

آخر چگونه از دل گرداب بگذرد

ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر

یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد

ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی

زین موج خون که از سر سهراب بگذرد

گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان

کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد

                                          فريدون مشيري

+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه هفتم دی ۱۳۸۸ و ساعت 16:27 |

تفالي به ديوان خواجه زدم در شب يلدا ، خوش آمد


منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق

نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز


+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه یکم دی ۱۳۸۸ و ساعت 2:19 |


شرمتان باد! اي خداوندان قدرت

بس کنيد
بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اين که مي باريد بر دل هاي مردم
سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن
کشتي خود کامگي را
موج خون
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد، اين واي مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را ، که مزدورانتان
روز و شب ، با خون مردم ، آبياري مي کنند
بنگريد اين خلق عالم را ، که دندان بر جگر
دم به دم بيدادتان را
بردباري مي کنند
دست ها از دستتان اي سنگ چشمان بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد ، خواب مرگ بي گناهان است و
وجدان شماست
با تمام اشک هايم ، باز -نوميدانه- خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادر هاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد


                                                   فريدون مشيري

+ نگاشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ و ساعت 21:26 |

خبر کوتاه بود

اعدامشان کنید

خروش دخترک برخاست

لبش لرزید

دو چشم خسته اش از اشک پر شد

گریه را سر داد

و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم

چرا اعدامشان کردند ؟

می پرسد ز من با چشم اشک آلود

عزیزم دخترم

آنجا شگفت انگیز دنیایی ست

دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا

طلا : این کیمیای خون انسان ها

خدایی می کند آنجا

شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور

هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست

در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست

در آنجا رهزنی آدمکشي خونریزی آزاد است

و دست و پای آزادی ست در زنجیر

عزیزم دخترم

آنان

برای دشمنی با من

برای دشمنی با تو

برای دشمنی با راستی

اعدام شان کردند

و هنگامی که یاران

با سرود زندگی بر لب

به سوی مرگ می رفتند

امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند

به شوق زندگی آواز می خواندند

و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند

عزیزم

پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز

تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم

من و تو با هزاران دگر

این راه را دنبال می گیریم

از آن ماست پیروزی

از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی

عزیزم

کار دنیا رو به آبادی ست

و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز

نوید روز آزادی ست


                                                 ه.الف.سايه

+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ و ساعت 0:27 |

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

من چه در پای تو ریزم که سزاي تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

                                                                                            سعدي

+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ و ساعت 2:6 |

وطن من

ای خطه ایران مهین، ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

هرگز نشود خالی، از دل مهن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ

کز بافته خویش نداری کفن من

امروز همی گویم با محنت بسیار

دردا و دریغا وطن من، وطن من


ملک الشعرا بهار


+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 0:37 |

از جمـادي1 مردم  و نامي2 شدم          وز  نما 3  مردم  به  حيـوان  سر زدم


مردم  از  حيـوانـي  و  آدم  شـدم          پس چه ترسم كي  زمردن كم شدم

 

جمـله‌ي  ديگـر   بمـيـرم   از بشـر           تـا ‌  بـرآرم   از   مـلائــك   بـال  و  پـر

 

وز مـلك   هم  بايدم  جستن ز جو          كـــل شــيء  هــالـك  الا  وجــهــه 4

 

بار  ديگـر  از  مـلك  قربان    شـوم          آنـچـه  انـدر  وهـم  نـايـد  آن  شـوم  

 

پس عدم گردم عدم، چون ارغنون          گـويـدم  ك« ـانا  الـيـه  راجـعـون» 5

 

                                                         حضرت مولانا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-         چيزي كه حيات و نمو نداشته باشد، از قبيل سنگ، چوب، فلز و ...

2و 3 -     گياه – نبات

        4-          هر چيزي نابود شونده است بجز ذات او (سوره قصص، آيه 88)

        5-          ما به سوي او بازگشت كنندگانيم (سوره بقره، آيه 151)    

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 12:58 |

ایران سبزم آرزوست

اگر جان را خدا داده ست ، چرا باید تو بستانی؟
اگر جان را خدا داده ست، چرا باید تو بستانی؟

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ از مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار ....

                                                                         فریدون مشیری

دانلود کنید تصنیف زبان آتش به خوانندگی و آهنگسازی استاد محمدرضا شجریان و تنظیم مجید درخشانی . این تصنیف جدیدترین اجرای استاد شجریان است که پس از اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است.

دانلود با فرمت  mp3 حجم 7.6 MB

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ و ساعت 14:19 |

ايـن دهـان بستـي دهـاني باز شد      تـا خـورنـده ي لـقمه هـاي راز شد

لـب فـرو بند از طـعـام و از شراب        سـوي خـوان آسمـاني كـن شتاب

گـر تـو ايـن انبان ز  نان خالي كني       پـــر ز گـوهـر هـاي اجـلالـي كـنـي

طفل جان از شير شيطان بـاز كــن      بـعـد  از  آنـش  بـا  ملك  انباز  كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام     امتحان كــن چـنـد روزي  در صيـام

چـنـد شب ها خواب را گشتي اسير     يـك شبـي بـيـدار شـو دولـت  بگير

حضرت مولانا
+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ و ساعت 0:8 |

و این آغاز انسان بود


از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.
نوشته اي از عرفان نظر آهاري
+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 21:43 |

كرم شب‌ تاب

روز قسمت بود، خدا هستي را قسمت مي‌كرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد. زيرا خدا بسيار بخشنده است. و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه‌اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و بر خدا گفت: من چيز زيادي از اين هستي نمي‌خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه‌اي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا. تنها كمي از خودت را به من بده.

                    و خدا كمي نور به او داد

                                                            نام او كرم شب تاب شد

خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگر به قدر ذره‌اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي‌شوي و رو به ديگران گفت: كاش مي‌دانستيد كه اين كرم كوچك، بهترين را خواست، زيرا كه از خدا، جز خدا را نبايد خواست.

هزاران سال است كه او مي‌تابد. روي دامن هستي مي‌تابد. وقتي ستاره‌اي نيست چراغ كرم شب‌تاب روشن است و كسي نمي‌داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 نوشته‌اي از عرفان نظر آهاري

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۸ و ساعت 17:15 |

با درود فراوان بر شما ياران فرهيخته

25 فروردين در گاهشماري امروزين پارسي روز بزرگداشت عارف نامي ايران عطار نيشابوري بود و همچنين نخستين روز ارديبهشت ماه نيز به استاد سخن، شيخ اجل سعدي شيرازي اختصاص دارد. به همين مناسبت بر آن شدم غزلي از غزلهاي ناب اين مشاهير ارزنده‌ي وطنمان را براي اين بخش انتخاب كنم. اميد است كه مقبول طبع مردم صاحب نظر شود. لازم به ذكر است كه به زندگي نامه‌ي هردوي اين گرانمايگان در بخش مشاهير اين تارنگار پرداخته خواهد شد.

****

گم شدم در خود نمي‌دانم كجا پيدا شدم

شبنمي بـودم ز دريـا غـرقـه در دريا شدم

سـايـه‌اي بـودم از اول بـر زمين افتاده خــوار

راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم

زآمدن بس بي نشانم وز شدن بس بي خبر

گوئـيـا يـكـــدم بـرآمـد كـامـدم مـن يـا شـدم

مي‌مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه‌اي

در فــروغ شـمـع روي دوسـت نـاپــروا شـدم

در ره عشقش چو دانش بايد و بي دانشي

لاجرم در عشق هـم نادان و هـم دانا شدم

چون همه تن ديده مي‌بايست بود و كور گشت

ايـن عـجـايـب بين كـه چـون بينا و نابينا شدم

خــاك  بــر  فـرقـم  اگـر  يـك  ذره  دارم آگــهـي

تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان

مـن ز تأثير دل او بـي دل و شيـدا شـدم

عطار نيشابوري

****

ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد

ابري كه در بيابان بر تشنه‌اي ببارد

اي بوي آشنايي دانستم از كجايي

پيـغـام وصـل جـانـان پيوند روح دارد

سوداي عشق پختن عقلم نمي‌پسندد

فرمـان عـقـل بـردن عـشـقم نمي‌گذارد

باشد كه خود به رحمت ياد آورند ما را

ور نـه كـدام قـاصـد پـيـغـام مـا گــذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسكين

گـر عـارفـي بـنـالـد يـا عـاشـقي بزارد

زهرم چـو نوشدارو از دسـت يـار شـيرين

بر دل خوشست نوشم بي او نمي‌گوارد

پايي كه بر نيارد روزي به سنگ عشقي

گــويـيـم جـان نـدارد يـا دل نـمي‌‌سـپـارد

مشغول عشق جانان گر عاشقيست صادق

در روز تـيـــربــاران بــايــد كــه ســر نــخـارد

بي‌حاصلست يارا اوقـات زندگاني

الا دمي كه ياري با همدمي برآرد

داني چرا نشيند سعدي به كنج خلوت

كـز دسـت خـوبرويان بيرون شـدن نيارد

سعدي شيرازي

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ و ساعت 2:50 |

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !

 

******

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "
تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را
تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "
تنها" خوشبخت بودن

در بهشت
تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"
تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

"
تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "
تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

 

 

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ و ساعت 18:11 |