ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم


نیما یوشیج - زمستان 1336

+ نگاشته شده توسط سعيد در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 18:59 |

باز شوق يوسفم دامن گرفت!

پير ما را بوي پيراهن گرفت!

اي دريغا! نازك آراي تنش

بوي خون مي آيد از پيراهنش!

اي برادرها! خبر چون مي بريد؟

اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟

برچه خاكي ريخت خون روشنت؟

بر زمين سرد،خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو!

تا نپنداري ز يادت غافلم،

گريه مي جوشد شب و روز از دلم!

داغ ماتم هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي گريد كسي!

اي دريغا، پاره دل، جفت جان!

بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟

در بهار عُمر اي سرو جوان

ريختي چون برگريز ارغوان!

ارغوانم، ارغوانم، لاله ام،

در غمت خون ميچكد از ناله ام!

آن شقايق، رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت!

نغمه ناخوانده را دادم به رود،

تا بخوانم با جوانان اين سرود!

چشمه اي در كوه مي جوشد، منم!

كز درون سنگ بيرون ميزنم!

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل!

پر زدم از گل به خونآب شفق

ناله گشتم در گلوي مرغ حق!

پر شدم از خون بلبل لب به لب،

رفتم از جام شفق در كام شب!

آذرخش از سينه من روشن است،

تندر توفنده فرياد من است!

هركجا مُشتي گره شد، مُشت من!

زخمي هر تازيانه، پُشت من!

هركجا فرياد آزادي، منم!

من در اين فريادها، دم ميزنم!

                                                                                            ه - الف - سایه

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 1:21 |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 1:42 |
یکی از دوستان خوبم به یه بازی دعوتم کرد که قشنگ بود. همینجا ارسالش میکنم:


اگه ماهی از سال بودم:  بهمن ماه
   اگه یه روز هفته بودم:  پنج شنبه
   اگه یه عدد بودم:  7
   اگه یه جهت بودم:  شمال
   اگه یه همراه بودم:  همدم
   اگه یه نوشیدنی بودم:  شیر موز - هویج بستنی :)


   اگه یه گناه بودم :  عشق (اگر عشقت گناه است    ببین غرق گناهم)
   اگه یه درخت بودم : سیب
   اگه یه گل بودم : رز
   اگه آب و هوا بودم:  پاییزی
   اگه یه رنگ بودم: آبی آسمانی
   اگه یه پرنده بودم: مرغ عشق


   اگه یه صدا بودم : شجریان :)
   اگه یه فعل بودم : مهر ورزیدن
   اگه یه خیابون بودم : خیابون منتهی به ساحل گیسوم
   اگه یه پنجره بودم: رو به دریا
   اگه تاریخ بودم : فقط میدونم تاریخ ملت خودمون نبودم
   اگه یه فیلم بودم: مارمولک :)


   اگه پزشک بودم: دکتر غریب (بنیانگزار طب نوین کودکان ایران) - معلومه که پزشک کودکان
   اگه یه وسیله آشپز خونه بودم: دستگیره پارچه ای که دست کسی نسوزه
   اگه یه ساز بودم: سه تار
   اگه یه کتاب بودم: مثنوی معنوی
   اگه شعر بودم: ای خدا این وصل را هجران مکن...
   اگه یه اسم بودم: یلدا


   اگه طبیعت بودم : جنگلهای استان گلستان همراه با آب
   اگه یه حس بودم : دوست داشتن
   اگه یه بازی بودم : سودوکو
   اگه یه بیماری بودم : --------
   اگه یه ناسزا بودم : بی ادب
   اگه یه حیوون بودم : آهو


   اگه حکم دادگاه بودم : طلاق ممنوع
   اگه یه میوه بودم : هندونه (خنکش تو فصل تابستون)
   اگه یه هنر بودم : موسیقی - خوشنویسی
   اگه یه جاده بودم : جاده ی بی انتها


ممنون از باتیما


از دوستان خودم هم دعوت میکنم در این بازی شرکت کنند.

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 14:46 |
ربنا لا تزع قلوبنا ...

اين دهان بستي دهاني باز شد                   تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب                     سوي خوان آسماني کن شتاب ...

بي گمان عبارات ذکر شده در بالا براي ما ايرانيان يادآور خاطرات خوش بسياري است. آواهايي که بيش از سي سال است که بر سر سفره‌هاي افطار ملتمان حضوري با شکوه دارند.پديد  آورنده  اين  آثار  نامي  است  آشنا  در  عرصه  فرهنگ  و  هنر  اين  مرز  و  بوم. جناب استاد محمدرضا شجريان که به گواه تمام اساتيد و اهل فن از بهترينهاي تاريخ آواز موسيقي  ايران هستند.

اما چند سال است که به علت اعمال سليقه‌ي عده اي کج سليقه از شنيدن اين نواهاي ماندگار و خاطره انگيز محروميم و اين يعني محروميت از سي سال خاطره خوش در ميان تمام خاطرات ناخوش اين سالها. دو سال است که اين ماه ديگر رنگ و بوي سابق را ندارد.
بايد بدانيم موسيقي هنريست که بيان گر احساسات و عواطف آن لحظه‌ي مردم در يک جامعه است. تلخي و شيريني آن نشان از تلخ و شيرين بودن روزگاري است که موسيقي دان در آن زندگي ميکند. گاه آرام و گاه تند و انتقادي. انتقادات هنرمند به لطف روحيه حساسش نشان از واقعياتي دارد که در جامعه مشاهده مي‌کند. اما افسوس که در اين ميان افرادي هستند که به علت مشکلات خودشان اين انتقادها را برنتابند و در مسير ارائه هنر توسط هنرمند سنگ اندازي نمايند .
و اما اين روزها سايه‌ي ناموزون اين بي هنران بر کليت هنر و فرهنگ اين مرز و بوم سنگيني مي‌کند و با کمال تاسف آسيبهاي جدي نيز وارد نموده است. هنرمند بي‌جهت اعتراض نمي‌کند. استاد در اين سي سال بارها بر وضع حاکم و همچنين پخش غير مجاز آثار هنرمندان بدون برآورده کردن حقوق مادي و معنوي آنها معترض بودند که نامه تند ايشان به علي لاريجاني رئيس وقت سازمان صدا و سيما در سال 74 بيانگر همين موضوع است. پس اعتراض استاد از سالها پيش وجود داشته و نکته‌ي تازه اي نيست که به جريان خاصي ربطش دهيم و اين در آثار ارائه شده توسط ايشان کاملا هويداست. آثاري چون: بيداد – بي همزبان – آذرستون – قاصدک – زمستان است – فرياد و ...
پس اي کاش مسئولان ما که به ناحق بر تخت قدرت تکيه نموده اند متوجه اين نکته شوند که انتقاد و اعتراض هنرمند از روي غرض ورزي نيست و بگذارند موسيقي، همان موسيقي و بيانگر احساسات و عواطف مردم باقي بماند و به جهت اهداف سياسي محروم نشود. محروم نمودن مردم از اين دو نواي روحاني که استاد پيشکش مردم ايران نموده‌اند در هر حال ناپسند است و غير موجه.

لينک دريافت اين دو آواي ماندگار با صداي استاد محمدرضا شجريان: 

 ۱- ربنا (حجم 782 کیلوبایت) 

۲- مناجات مثنوي افشاري (حجم 880 کیلوبایت)

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ و ساعت 12:49 |

كاش میمردم و دوباره زنده میشدم

و میديدم كه دنيا شكل ديگریست

دنيا اين همه ظالم نيست

و مردم اين خسّتِ هميشگی خود را فراموش كرده اند

و هيچكس دور خانه اش ديوار نكشيده است

+ نگاشته شده توسط سعيد در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 23:24 |
آن‌که اعتماد می‌کند...

مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند،

همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست.
 
حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست،

چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است.

می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 23:49 |


استاد حسن کسایی نوازنده پیشکسوت نی بر اثر بیماری و کهولت سن پنجشنبه 25 خردادماه چشم از جهان فروبست.کسایی که متولد سوم مهرماه سال 1307 بود در سن ۲۰ سالگی نخستین اجرای تکنوازی نی خود را در دستگاه همایون در تئاتر اصفهان به صحنه برد و یک سال بعد قطعه معروف سلام را در دستگاه چهارگاه ساخت که از معروف‌ترین قطعات موسیقی ایرانی به شمار می‌رود. این قطعه بعدها توسط حسین علیزاده در آلبوم صبحگاهی با سازبندی و ارکستراسیونی حجیم بازسازی شد.

کسائی در سال 1329 برای اولین بار نی را به ارکستر برد و با ارکستر رادیو ارتش اصفهان همکاری خود را شروع کرد. در سال‌های بعد با ارکسترهای متعدد رادیو به سرپرستی هنرمندانی چون ابوالحسن صبا، حسین یاحقی، حبیب‌الله بدیعی، محمد میرنقیبی، همایون خرم و دیگران به فعالیت خود در این زمینه ادامه داد.

از سال ۱۳۴۶،فضای کاری کسائی ابعادی جهانی پیدا کرد. وی در دههٔ 60 به کشورهای آلمان، انگلستان، فرانسه و هلند سفر کرد و در چند برنامه رادیویی، به اجرای برنامه پرداخت. در سال 69 تندیس وی در گالری مفاخر هنری جهان در لندن نصب شد.

پس از آنکه کسائی در سال 70 در جشنواره نی‌نوازان در تالار اندیشه شرکت کرد، فعالیت او دوباره رونق گرفت و در سال 78 موفق به دریافت نشان درجه یک فرهنگ و هنر شد. همچنین در سال ۱۳۸۱، به عنوان چهرهٔ ماندگار موسیقی انتخاب و تقدیر شد.

کسایی در سال ۱۳۷۵ به آمریکا و کانادا سفر کرده و در محافل شعر و موسیقی شرکت کرد. در سال ۱۳۷۶ هم با تلاش محمدرضا لطفی، انجمن دوستداران موسیقی ایرانی واشنگتن، مجلس گرامیداشتی برای کسائی بر پا داشت.

حسن کسایی پنجشنبه 25 خردادماه در سن 84 سالگی دار فانی را وداع گفت.
+ نگاشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 19:20 |

زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت 

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو 

هر دو بيزار از اين فاصله هاست 

قصه ي شيريني ست 

کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد 

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست 

باز هم قصه بگو 

تا به آرامش دل 

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم


                                                                         زنده یاد حمید مصدق

+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ و ساعت 20:55 |

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست 

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ 

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست 

من شکوفایی گلهای امیدم را

در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار،

سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟ نه،

بهاران از توست

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !


                                                                 زنده یاد حمید مصدق


+ نگاشته شده توسط سعيد در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 20:46 |
نوشتارهاي قديمي‌تر