هويت تمدن ايران در نگاه شاهنامه
نقل از مقاله عباس ايزدپناه با اندكي تغيير
به مناسبت 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فرودسی بزرگ
بحث هويت تمدن ايران و زير ساختهاى حقوق بشر يكى از مباحث سنگين و پر مخاطب جهان امروز، به ويژه ايران معاصر و انقلابى است. اين مبحث در عين داشتن هويت تاريخى، داراى هويت فلسفى، جامعه شناختى، سياست شناختى، دين شناختى، هنرى و ادبى است. از اين روى، تأمل و پژوهش در آفاق و ابعاد آن، كار دشوار و پردامنهاى خواهد بود. بديهى است كه در اين مجال نمىتوان حق تحقيق را به شايستگى ادا نمود و انتظارات حقيقت جويان را برآورده كرد, ولى مىتوان بر آفاق موضوع دريچههايى گشود و دورنمايه اى در منظر تمدن پژوهان و ايران شناسان نمايان ساخت.
از سوى ديگر، گفتمان حقوق بشر و مناسبات آن با فرهنگ و تمدن ايران ديروز و امروز، گفتمانى است جدى و مسئوليت آفرين كه بىتوجهى به آن، ضايعات و تشويشهاى فراوانى را در سطح داخلى و بينالمللى به بار مىنشاند و متفكران مسئول را به چالش فرا مىخواند.
مباحث فشرده اين مختصر در دو مرحله كلان به انجام خواهد رسيد: 1- هويت تمدن ايران، و 2- هويت تمدن ايران و ماهيت حقوق بشر. بحث نخست، هويت تمدن ايران را در دو قلمرو: ايران باستان و ايران بعد از اسلام مورد بررسى قرار مىدهد. مرحله دوم، مبانى و زير ساختهاى حقوق بشر مطرح در جهان امروز را از منظر فلسفى و اجتماعى به طور فشرده ارزيابى مىكند و سپس انسان شناسى در تمدن ايرانى را با زير ساختهاى حقوق بشر مورد مقايسه قرار مىدهد.
1- هويت تمدن ايران:
براى دستيابى به هويت تمدن ايران در پيش از اسلام و پس از آن به دو منبع كلان نيازمنديم: آيين زرتشت و آثار باستانى ايران و شاهنامه حكيم ابو القاسم فردوسى كه از منبع نخست جامعتر و گوياتر است. البته كار آمدى اين دو منبع در گرو نوع رويكرد ما به آنهاست كه در چهار چهره آشكار مىشود: رويكرد ملى گرايانه و سكولاريستى، رويكرد ظاهر مدارانه، رويكرد بد بينانه و رويكرد معرفت شناسانه و جامع نگرانه.
رويكرد ملى گرايانه مىخواهد به خاطر تعصب ايرانى حتى به زشتىها لباس حق و زيبايى بپوشاند. اينان جز فرهنگ و تمدن ايرانى را بيگانه و غير خودى تلقى مىكنند, در صورتى كه مىكوشند هر گونه فرهنگ و پديده ايرانى را خوب و پيشرفته جلوه دهند.
چنانكه رويكرد ظاهر گرايانه، به ظاهر و سطح نظر دارد و حقايق باطنى و جوهرى را مورد بى مهرى قرار مىدهد. براى مثال، نور و ظلمت در آيين زرتشت را مصداق بارز شرك و ثنويت مىداند و شاهنامه را كتاب پهلوانان خيالى و قصه و داستان مىشناسد. رويكرد بدبينانه نيز صرفا ديده عيب بين دارد, يعنى، همواره مىخواهد چهره منفى جامعه ايرانى را ترسيم كند و از مفاخر اين مرز و بوم چشم بپوشد. او از ايران باستان فقط شكستها و خرافهها را مىنگرد و يا دست كم آنها را بزرگ جلوه مىدهد و فضيلتها و خصيصههاى نيكو را كوچك و حقير مىشمارد. اما رويكرد معرفت شناسانه و جامع نگر، ايران را از بعد جوهرى و باطن مىنگرد نه ظواهر، بلكه نمودها را در پرتو بودها و ريشهها تبيين مىكند. همچنانكه تنها عيب نگر نيست كه عيب و هنر را مىبيند. اگر چه حافظ هرگز ديده به بد ديدن نمىآلايد و جز نگرش عاشقانه نگاهى را به رسميت نمىشناسد:
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
تاكنون با كمال تأسف ايران باستان با رويكرد چهارم مورد تحليل قرار نگرفته بلكه همواره نگرشها توام با رويكرد سكولاريستى و عصبيت ايرانى يا ظاهر گرايانه و گاهى بدبينانه بوده است.
اينك در پاسخ پرسش از اينكه انسان در ايران باستان چه هويتى داشته است؟ مىگوييم: به نوع رويكرد ما در ايران پژوهى بستگى دارد. اگر فرهنگ و تمدن ايران را با نگاه و رويكرد معرفت شناسانه و جامع مورد بررسى قرار دهيم، نتيجه خواهيم گرفت كه هيچ تمدنى( به جز اسلام نبوى) به ميزان تمدن ايران باستان، هويت واقعى و جامع انسان را به رسميت نشناخته است. اين مدعا را هم از طريق تحليل معرفت گرايانه و جامع نگرانه به هويت دينى ايران باستان و آثار تاريخى آن مىتوان مورد اثبات قرار داد و هم با تأمل و تعمق در شاهنامه حكيم فردوسى.
هويت دينى و فلسفى ايران باستان در رويكرد معرفت شناسانه چنان برجسته و حائز اهميت است كه حكيم بزرگ و صاحب مكتبى چون شيخ اشراق در قرن ششم، فلسفه مطلوب خويش را بر آن بنا مىنهد و حكمت خود را حكمت نورى مىنامد كه برگرفته از نور در برابر ظلمت در حكمت ايرانى( خسروانى) است. به همين سبب برخى از تاريخ نويسان فلسفه اسلامى چون حنا الفاخورى، شيخ اشراق را از گروه فلاسفه و حكماى اسلامى كنار گذاشته و فلسفه او را فلسفه ايرانى(نه اسلامى) دانستهاند. سيد حسين نصر در مقدمه مصنفات فارسى شيخ اشراق مىگويد:
« حكمت اشراقى آگاهانه در صدد احياى حكمت خسروانى و فهلوى ايرانيان باستان و نيز حكمت يونانيان در دامن عرفان و حكمت اسلامى بود و سهروردى خود را وارث دو سنت بزرگ فكرى قديم يعنى يونانى و ايرانى مىدانسته است و در افق فكرى او افلاطون و زردشت و پادشاهان فرزانه و حكيم ايران باستان و حكماى الهى قبل از سقراطى يونان شارحان يك حقيقت و مفسران يك پيام معنوى بودند كه سهروردى خود را احيا كننده آن مىدانست... سهروردى موفق شد در حاليكه عارفى كاملا اسلامى و مفسرى عميق از حقايق قرآنى بود در آسمان معرفت اسلامى حقايق رمزى و تمثيلى حكمت ايران باستان را مشاهده كند و به آن حيات نوين بخشد. در واقع از طريق تأويل قرآن سهروردى توانست حكمت خسروانى را در افق معنوى اسلام منزلگهى بخشد و در حيات عقلى و فكرى ايرانيان مقامى از براى آنچه از ميراث قبل از اسلامى ايشان از لحاظ فكرى جنبه مثبت داشت به دست آورد.» شيخ اشراق خود در مقدمه حكمة الاشراق قاعده نور و ظلمت را روش حكماى فارس چون جاماسب، فرشا وشتر، بزرگمهر و ديگران مىداند. محمد على ابوريان نيز به نقل از قطب الدين شيرازى در شرح حكمة الاشراق مىنويسد:« چون مصنف( سهروردى) به قسمتى از كتابهاى ايرانيان دست يافت و آنها را موافق امور كشفى و شهودى يافت، آنها را مستحسن شمرده كامل گردانيد و همان است قاعده شرقيان در مسأله نور و ظلمت.» بنابراين، شيخ اشراق به حكمت و تمدن ايرانى به ديده معرفت شناسانه و باطنى مىنگرد و از رهگذر آن به حكمت نورى و تمثيلى خويش شكوه و توانى دو چندان مىبخشد.
تجربه فردريك نيچه نيز در گزينش زرتشت به عنوان انسان آرمانى خويش بسيار قابل تأمل است. او ابر انسان خود را با استفاده از انسان سمبليك به عنوان زرتشت مطرح مىكند. اينك او چرا يك ابر انسان غربى يا شرقى ديگر را به عنوان انسان مطلوب خويش بر نمىگزيند و نمىگويد« چنين گفت دكارت» يا« چنين گفت سقراط» و يا« چنين گفت بيكن» ولى كتاب خويش را با عنوان« چنين گفت زرتشت» به رشته تحرير مىآورد.
ولى چنانكه اشاره كرده بوديم مهمترين منبع راهيابى به تمدن راستين ايران باستان شاهنامه حكيم ابو القاسم فردوسى است. فردوسى با سرودن شاهنامه، هم نقاب از رخ هويت تمدن ايران باستان بر افكند و هم نشان داد كه نزديكترين تمدن به تمدن اسلام نبوى و علوى همان تمدن ايران باستان است كه در قالب تاريخ، اسطوره و حماسه از پيشينيان ايران به يادگار مانده است. شاهنامه نه تنها بزرگترين اثر حماسى و پهلوانى باستانى است كه معتبرترين شناسنامه فرهنگ و تمدن ايران است كه با فرهنگ غنى اسلام و شيعه در هم مىآميزد و در جريان تحولات قرون و اعصار ادامه مىيابد و چهره نوينى از تمدن اسلامى را رقم مىزند. چهرهاى كه شاهنامه در رويكرد معرفت شناسانه و عميق از انسان آرمانى و مطلوب ايران باستان ترسيم مىكند، داراى ده مشخصه برجسته است:
تعقل و خردمندى، عشق و ايمان به خدا و پرستش و نيايش، تلازم دين با سياست و كثرت، مظهريت انسان براى يزدان و اهريمن و نور و ظلمت، نيازمندى رشد و تعالى انسان به معلم و مربى، حماسه توام با جوانمردى و عاطفه در ستيز با بيدادگران و ضد ارزشها، باور انسان جامع و كامل، قدرت و توانايى برتر، جبر در عين اختيار و هنرمندى و هنر مدارى.
1. تعقل و خردمندى: انسان ايران باستان در فرهنگ شاهنامه، خردمند و دور انديش است. اين اصل در موارد متعددى به طور برجسته مطرح مىشود. زال يكى از ويژگىهاى برجستهاش خردمندى بلكه داشتن خرد برتر است. او رستم را در نبرد با اسفنديار راهنمايى مىكند. ابتدا وى را از نبرد باز مىدارد و به صلح مىكوشد و پس از نا اميدى از انعطاف پذيرى اسفنديار رمز كشتن او را به وى تعليم مىدهد. او كاوس را از رفتن به مازندران نهى مىكند و او را پند مىدهد. چنانكه رستم به عنوان جهان پهلوان و انسان آرمانى در اوج خردمندى، تدبير و چارهگرى است. او در نبرد، گاهى نيرنگ خردمندانه به كار مىبرد و يا بر اساس مصلحت بينى، هويت خويش را بر سهراب فاش نمىكند. همانگونه كه سياوش و پيران از نمونههاى بارز خردورزى و تعقلاند.
2. عشق و ايمان به خدا و پرستش و نيايش: دين مدارى و پرستشگرى يكى از ويژگىهاى بارز قهرمانان ايران باستان است. كيكاووس پس از نجات يافتن از از دست ديوان مازندران يك هفته به نيايش و نماز مىپردازد و صدقه مىدهد:
به يك هفته بر پيش يزدان پاك همى با نيايش بپيمود خاك
همى گشت يك هفته زين گونه نيز ببخشيد بر هر كه بايست چيز
او پس از نجات يافتن به دست رستم و گودرز تا چهل روز نيايش مىكند:
همى ريخت از ديدگان آب زرد همى از جهان آفرين ياد كرد
همى رخ بماليد بر تيره خاك نيايش كنان نزد يزدان پاك
رستم به عنوان جهان پهلوان و انسان آرمانى شاهنامه همواره به جاى زور بازو به يارى خدا تكيه دارد و مىگويد:
جهان آفريننده يار من است دل و تيغ و بازو حصار من است
در خوان سوم كه اژدها را مىكشد، غسل مىكند و جاى پاكى براى پرستش مىجويد:
ز بهر نيايش سر و تن بشست يكى پاك جاى پرستش بجست
و با زارى تمام چنين نيايش كرد:
زهر به تويى بندگان را پناه تو دادى مرا گردى و دستگاه
توانايى و مردى و فر و زور همه كامم از گردش ماه و هور
ز داد تو بينم همه هر چه هست دگر كس ندارد در اين كار دست
ز داد تو هر ذره مهرى شود ز فرت پشيزى سپهرى شود
و آنجا كه مىخواهند سر سياوش را از تن جدا كنند، چنين نيايش مىكند:
يكى شاخ پيدا كن از تخم من چو خورشيد تابنده بر انجمن
كه خواهد از اين دشمنان كين من كند در جهان تازه آيين من
و رستم پس از نبرد اول خود با سهراب سر انجام كار را به دست خدا مىداند:
چو فردا بيايد به دشت نبرد به كشتى همى بايدم چاره كرد
بكوشم ندانم كه پيروز كيست ببينم تا رأى يزدان به چيست
كزويست پيروزى و دستگاه هم او آفريننده مهر و ماه
يكى از شاهنامه پژوهان مىنويسد: از اين نحو نيايش و نماز و صدقه و توبه و انابه، اين نكته بسيار بديع آشكار مىشود كه نياكان ايرانى ما پيش از ظهور زرتشت، موحد بودهاند. بر اين مدعا نيز دو گواه در شاهنامه موجود است، يكى مرگ آگاهى و رستاخيز باورى و يكتا مدارى همه پهلوانان و كيان ايرانى و ديگرى وصيتنامه منوچهر به نوذر كه در آن منوچهر به صراحت از ظهور حضرت موسى( ع) ياد كرده و بر گرويدن نوذر به آن حضرت تأكيد دارد.
3. تلازم دين ورزى با سياست و كثرت: انسان آرمانى شاهنامه، نيايش و پرستش را با نبرد و جنگ و گريز در هم مىآميزد نه آنكه به غارى پناه برد و يا در گوشهاى به چله نشينى همت بگمارد. فردوسى به اين اصل در توصيف انديشه اردشير بابكان، سر سلسله دولت ساسانى اشاره ظريفى دارد. او در اندرزى به پسرش شاپور مىگويد:
چنان دين و دولت به يكديگرند تو گويى كه در زير يك چادرند
نه بى تخت شاهى بود دين به پاى نه بى دين بود شهريارى به جاى
پس وحدت دين با دولت و شهريارى از اصول مسلم فرهنگ و تمدن ايران باستان بوده است. انسانها غالبا در آزمون حفظ تعادل ميان وحدت و كثرت نا موفق بودهاند, يعنى، يا توجه به وحدت آنان را از توجه به كثرت باز مىداشته و يا دل مشغولى به كثرت، آنان را از توجه به وحدت و پرستش باز مىداشته است ولى در فرهنگ و تمدن ايران باستان ميان آن دو تلازم و تعادل بوده است.
4. مظهريت انسان براى يزدان و اهريمن و نور و ظلمت: گروهى از اهل عرفان، طبيعت انسان را خير محض قلمداد كردهاند و گروهى ديگر از متفكران همچون توماسها بزوما كياول طبيعت او را شر دانستهاند ولى انسان در تمدن ايران باستان مظهر نور و ظلمت يا خير و شر است كه در هستى شناسى شيخ اشراق، نور نماد وجود و هستى و ظلمت نماد عالم ناسوت و غبار غيريت است كه سرانجام، خير بر شر و نور بر ظلمت غلبه خواهد كرد. كشاكش قهرمانان شاهنامه مصداق روشن نبرد ميان نور و ظلمت و خير و شر است كه در فرهنگ اسلامى از آن به حق و باطل تعبير شده است.
5. نيازمندى انسان به معلم و مربى: در فرهنگ زرتشت نقش تربيتى موبدان و رهبران دينى فراوان مورد توجه قرار مىگيرد اما اين اصل در دنياى شاهنامه شكوه ديگرى پيدا مىكند. زال رستم را مورد آموزش و تربيت قرار مىدهد و به وى آيين رزم ياد مىدهد همانگونه كه سياوش در مكتب رستم تربيت مىشود:
سوارى و تير و كمان و كمند عنان و ركيب و چه و چون و چند
ز داد و ز بيداد و تخت و كلاه سخن گفتن و رزم و راندن سپاه
هنرها بياموختش سر به سر بسى رنج برداشت، كامد به بر
يكى از شاهنامه پژوهان مىنويسد: دومين مرحله زندگى سياوش، آموزش در نزد رستم است. رستم از كيكاووس مىخواهد كه پرستارى شاهزاده را به او وا گذارد و او مىپذيرد. اين امر نه تنها به سياوش فرصت مىدهد كه در نزد بزرگترين پهلوان زمان، فن بزم و رزم بياموزد، بلكه رابطه استادى و شاگردىاى كه از اين طريق، بين شاهزاده جوان و پهلوان پير، برقرار مىگردد، باعث مىشود كه بعدها عزم رستم در كين خواهى سياوش استوارتر گردد.
6. حماسه توام با جوانمردى و عاطفه در ستيز با بيدادگران و ضد ارزشها:
حماسه پهلوانان ايرانى در آيينه شاهنامه در تاريخ بشريت به جز حماسههاى پيامبران و امامان شيعه بىنظير است. شكوه و عظمت اين حماسهها در آنجا آشكارتر مىگردد كه با جوانمردى و عاطفه در هم مىآميزد. در تاريخ، حماسههايى از نوع حماسه هيتلر، حماسه نادر شاه افشار و يا ناپلئون بناپارت كم نيستند ولى حماسههاى ايران باستان با اخلاق، دين و جوانمردى توام مىشوند. مىدانيم كه سپاه معاويه در نبرد صفين پس از غلبه بر سپاه على( ع) آب را به روى آنان بست. على( ع) با ايراد خطبهاى آتشين، آبشخور را از چنگ سپاه معاويه بيرون آورد ولى هرگز به سپاه خويش اجازه نداد كه آب بر روى لشكر معاويه ببندند.
حماسههاى قهرمانان ايران باستان از تبار اين نوع از حماسههاست.
رستم در نبرد با اسفنديار، نخست مىكوشد از جنگ و خون ريزى پيشگيرى كند اما اسفنديار نمىپذيرد. و پس از پيروزى بر وى نيز در اوج بزرگوارى و جوانمردى، حرمت حريف را پاس مىدارد و با وى از روى عاطفه و جوانمردى سخن مىگويد.
7. باور انسان كامل و جامع: در فرهنگ و تمدن ايران باستان، انسان كامل كسى است كه در عين حماسه و پيوند با كثرت به طور عميق جوانمرد، ديندار و اهل مهر، عاطفه و خردورزى است. رستم، سياوش، كى خسرو و... از چنين ويژگىهايى برخوردارند. بر اساس نظر گاه برخى از محققان، انسان كامل براى نخستين بار در عرفان محيى الدين عربى به طور گسترده مطرح گرديد. ولى با تأمل در شاهنامه مىتوان دريافت كه ايده انسان كامل و آرمانى پيش از محيى الدين در ايران باستان مطرح بوده است.
8. قدرت و توانايى برتر: انسان كامل در ايران باستان، انسانى بوده است توانمند. آن هم توانمند برتر كه حاصل آن، تحقق كارهاى غير عادى و كرامات است. رستم از هفتخوان مىگذرد و براى پيروزى بر اسفنديار از توانمندى غير عادى بهره مىجويد. چنانكه سياوش براى اثبات بىگناهى خود از درياى آتش مىگذرد. يكى از شاهنامه پژوهان مىنويسد: در هفتخوان رستم با آنكه جريانهاى خارق العادهاى مىگذرد، حالت طبيعى و انسانى از ماجراها جدا نيست، مثلا چون رستم اسب خود را در كشتزارها رها مىكند، دشتبان مىآيد و بر او بانگ مىزند و اين اعتراضى بسيار طبيعى است. او هم در مقابل، گوشهاى او را مىگيرد و مىكند. دشتبان را آنگونه كه در خور اوست مجازات مىكند.
و در فرازى ديگر: رستم در خوان هفتم تنها به غار ديو سپيد مىرسد:
به تاريكى اندر يكى كوه ديد سراسر شده غار از او ناپديد
به رنگ شبه موى و چون شير روى جهان پر زبالا و پهناى اوى
رستم و ديو سپيد در غار به هم در مىآويزند و نبرد بى امانى است:
همى گوشت كند اين از آن، آن از اين همى گل شد از خون سراسر زمين
سرانجام رستم فائق مىشود، شكم ديو را مىدرد و جگرش را نزد كاووس مىبرد كه به جادوى ديوان كور شده است. بايد خون جگر ديو سپيد در چشمانش چكانيده شود تا بينايى را باز يابد.
9. جبر در عين اختيار: در دنياى تفكر كلامى در تاريخ انديشه اسلامى سه تئورى مطرح بوده است: جبرگرايى اهل حديث و اشاعره، اختيار گرايى معتزله و اعتدال گرايى شيعه كه از آن به نظريه« امر بين الامرين» امام صادق( ع) تعبير مىشود, يعنى، جبر در عين اختيار و اختيار در عين جبر. در اين ميان، انسان شناسى شاهنامه كه حكايتگر انسان شناسى ايران باستان است، با نگرش شيعه هماهنگى دارد. تأمل در شاهنامه بيانگر اين نكته است كه قهرمانان داستان در عين واگذارى امور به خدا از هيچ كوششى براى رسيدن به هدف دريغ نمىورزد و نهايت تلاش و تدبير را به كار مىگيرد. رستم پس از نبرد اول خود با سهراب مىگويد:
چو فردا بيايد به دشت نبرد به كشتى همى بايدم چاره كرد
بكوشم ندانم كه پيروز كيست ببينم تا رأى يزدان به چيست
كزويست پيروزى و دستگاه هم او آفريننده مهر و ماه
و پس از شكست خوردن از سهراب در كشتى در شاهنامه آمده است:
به يزدان بناليد كاى كردگار بدين كار اين بنده را پاس دار
همان زور خواهم كز آغاز كار مرا دادى اى پاك پروردگار
سياوش نيز هنگام عبور از درياى آتش از خدا مدد مىجويد:
سياوش چو آمد به آتش فراز همى گفت با داور بىنياز
مرا ده از اين كوه آتش گذر رها كن تنم را ز بند پدر
شگفت انگيز اينكه قهرمانان شاهنامه در عين باور عميق امداد غيبى و كار آمدى سيمرغ و قضا و قدر الهى، هرگز از تدبير و انديشه و كوشش دست بر نداشته و كارها را حواله به تقدير و امدادهاى غيبى نمىكنند.
10. هنرمندى و هنرمدارى: انسان ايران باستان در آيينه شاهنامه چون انسانى است عرفان گرا و باطن نگر، نمىتواند به اصل هنر و زبان اسطوره و عالم تخيل بىتفاوت باشد. هنر، زبان دين و عرفان است و آنجا كه زبان عادى از كار باز مىماند، هنر آغاز مىشود. از همين روى، زبان تمدن و فرهنگ ايران باستان، زبان مجاز و هنر است. زيرا كه پيام، پيام بلند و عميقى است و جز در قالب زبان هنر و اسطوره و داستان نخواهد گنجيد. پيامهاى بلند عرفانى همچون پيكر رستماند كه جز رخش هنر توان كشيدن بار آن را ندارد.
عشق مىخواهد كه بار غم كشد رخش بايد تا تن رستم كشد
آقاى اسلامى ندوشن درباره هنرمندى رستم مىگويد:« صفت ديگر پهلوان زبان آورى است. زبان آورى بدان معناست كه با حاضر جوابى و زيبايى و رسايى وحدت بيان مطلب شود. پهلوان بايد بتواند خود را خوب بستايد و در نزد دشمن رجزخوانى كند و از دادن جواب نافذ در نماند....
اوج زبان آورى رستم در جنگ با اسفنديار نمايانده مىشود. اين دو پهلوان بزرگ نه تنها از حيث زور بازو و نامدارى، بلكه از لحاظ زبان آورى نيز دو نمونه بىنظير هستند. بنابراين، انسان در فرهنگ و تمدن ايران باستان از نگرش شاهنامه داراى ده ويژگى است كه آشنايى با آنها ما را با گوهر تمدن ايران باستان آشنا مىسازد.
ايرانى در طول تاريخ پر مخاطره خويش هيچ گاه دست از ارزشهاى متعالي برنداشته است و همواره حتي در سهمگين ترين طوفانهاي ضد فرهنگي پاسدار و نگهبان اين ارزشها بوده است. البته تاريخ نيز ثابت كرده است كه حتي هر گاه جهت از بين بردن ارزشهاي تمدن ايران به زور متوسل شده اند برخي ملت آگاه دست به پاسداشت اين ارزشها حتي بيش از پيش زده است و با جان و دل از آنها محافظت نموده. در روزگار امروزي اما اين وظيفه مهم سخت ، جديتر از هر برهه از تاريخ مي نماييد زيرا كه هم عوامل خارجي و هم عوامل داخلي به دنبال از بين بردن تمدن قوي ايران پارسي هستند و متأسفانه بسياري از مردم هم بنا به دلايل مختلف به اين ارزشها بي توجه شده اند. به اميد روزي كه تمدن پارسي بر قله فرهنگ و تمدن دنيا بدرخشد.

