باز شوق يوسفم دامن گرفت!

پير ما را بوي پيراهن گرفت!

اي دريغا! نازك آراي تنش

بوي خون مي آيد از پيراهنش!

اي برادرها! خبر چون مي بريد؟

اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟

برچه خاكي ريخت خون روشنت؟

بر زمين سرد،خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو!

تا نپنداري ز يادت غافلم،

گريه مي جوشد شب و روز از دلم!

داغ ماتم هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي گريد كسي!

اي دريغا، پاره دل، جفت جان!

بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟

در بهار عُمر اي سرو جوان

ريختي چون برگريز ارغوان!

ارغوانم، ارغوانم، لاله ام،

در غمت خون ميچكد از ناله ام!

آن شقايق، رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت!

نغمه ناخوانده را دادم به رود،

تا بخوانم با جوانان اين سرود!

چشمه اي در كوه مي جوشد، منم!

كز درون سنگ بيرون ميزنم!

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل!

پر زدم از گل به خونآب شفق

ناله گشتم در گلوي مرغ حق!

پر شدم از خون بلبل لب به لب،

رفتم از جام شفق در كام شب!

آذرخش از سينه من روشن است،

تندر توفنده فرياد من است!

هركجا مُشتي گره شد، مُشت من!

زخمي هر تازيانه، پُشت من!

هركجا فرياد آزادي، منم!

من در اين فريادها، دم ميزنم!

                                                                                            ه - الف - سایه

+ نگاشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 1:21 |