نگوید که نمي دانيد. نگویید که بي خبريد. در بيت حضراتتان و به قلم مبارکتان ، حکم جعفر را بريده اند. قاضي بيچاره تنها حکم شما را از روي دست خط تان خوانده است.
ديشب تا به صبح نخوابيديم. اگر منظورتان بد خواب کردن ما بود، موفق شديد. ديشب هر که يک بيت شعر در عمرش خوانده بود ، نخوابيد. نه براي 6 سال زندان، که جعفر پناهي به زندان بزرگ و کوچکتان خو کرده است. براي محروميتش از 20 سال سخن گفتن. از 20 سال زندگی. آری برایش حکمی بدتر از اعدام صادر نموده اید.
احکام شما غريب است. بسيار غريب. شما در قضاوت از شعر بيدل غريب تر مي نماييد. نگاه کنید! شما حکم کرده ايد که منقار قناري را بدوزند، چرا که آوازش گمان نرفته است که در مدح شما بوده باشد.
دلم برايتان مي سوزد. براي شعرهايي که مي توانستيد و نسروديد. براي اسارتتان در محاصره ملازمانتان.اي اسيران بزرگ!
گداترين گداي شهر از اين که مي تواند بي مهابا در شهر پرسه بزند، از شما در آزادي ثروتمندتر است.اکنون اين شمایید که از واقعيت محروميد. شمایید که پيش از آن که به هر کجا سفر کنيد، واقعيت را برايتان بزک مي کنند، اي خودتان قناريان بي آواز خوش!
بگذارید خاطره اي واقعي از يک شاعر سرزمينتان را فاش کنم.اما نخواهید که نام شاعر را بگويم. شاعر اکنون مرده است. ليک بيم آن دارم که اگر از او نام ببرم، مريدانتان قبر او را به آتش بکشند!
در شهرستاني فيلم مي ساختيم. فرماندار شهر شنيده بود که عليه او شعرهاي نابي گفته شده است.که در دهان مردم شهر مي چرخد. اين و آن را مامور کرده بود تا شاعر اين شعرهاي ناب را بيابند. هر که طبع شعر داشت را دستگير کردند و نيافتند. تا اين که گمان بر شاعر بزرگ شهر که پيرمردي تکيده بود رفت.
به حکم حاکم شهر، دفتر شعر شاعر را ربوده بودند و هيچ شعري که خلاف حاکم باشد نيافته بودند.اما حاکم گفته بود قدرت شعري که عليه من گفته شده، به قدرت شعر شاعر بزرگ شهر است. پس براي عذاب شاعر، دفتر شعرهاي منتشر نشده ی او را که حاصل عمرش بود ربودند. شاعر التماس مي کرد که مرا زنداني کنيد. قل و زنجير کنيد. شلاق بزنيد. اما دفتر شعرم را پس بدهيد. پس نداده بودند. و گفته بودند تو از شعري که عليه حاکم شهر گفته شده ، بي خبري و ما از دفتر شعرهاي تو.اين به آن در. بگرد تا بگرديم.
وقتي ما وارد آن شهر شديم. شاعر ديگر ديوانه اي ژوليده و تکيده بيش نبود. چو مجنوني در پي ليلاي خويش. چون حافظي در به در غزل خويش، سر در کوي و بيابان مي ناليد:
اي واي
دفتر شعر مرا دزديدند.
پس به قول فریدون مشیری:
«شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید ، بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید».
پ . ن 1: این متن در واقع شاید بتوان گفت که برگردان نوشته ای از محسن مخملباف به مناسبت حکم سنگین جعفر پناهی بود که خطاب به فردی خاص نگاشته شده بود. احساس کردم که اگر خطاب به جریانی خاص باشد حق مطلب بیشتر ادا میشود چون یقین دارم قدرت این جریان شوم از فرد مذکور به مراتب بیشتر است و سالیان سال است (به اندازه تاریخ) که سایه آن بر سر ایران سنگین است. این بود که بدین صورت ویرایش و به صورت سرگشاده تقدیم نمودم. البته با تمام احترامی که به محسن مخملباف قائلم.
پ . ن 2: حکم سنگین جعفر پناهی بدین قرار است:
جعفر پناهی به اتهام «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» به ۶ سال حبس تعزیری و ۲۰ سال محرومیت از فیلمسازی، ۲۰ سال محرومیت از فیلمنامهنویسی، ۲۰ سال محرومیت از سفر به خارج از ایران و ۲۰ سال ممنوعیت از هر نوع مصاحبه با رسانهها و مطبوعات داخلی و خارجی محکوم شدهاست.
ديشب تا به صبح نخوابيديم. اگر منظورتان بد خواب کردن ما بود، موفق شديد. ديشب هر که يک بيت شعر در عمرش خوانده بود ، نخوابيد. نه براي 6 سال زندان، که جعفر پناهي به زندان بزرگ و کوچکتان خو کرده است. براي محروميتش از 20 سال سخن گفتن. از 20 سال زندگی. آری برایش حکمی بدتر از اعدام صادر نموده اید.
احکام شما غريب است. بسيار غريب. شما در قضاوت از شعر بيدل غريب تر مي نماييد. نگاه کنید! شما حکم کرده ايد که منقار قناري را بدوزند، چرا که آوازش گمان نرفته است که در مدح شما بوده باشد.
دلم برايتان مي سوزد. براي شعرهايي که مي توانستيد و نسروديد. براي اسارتتان در محاصره ملازمانتان.اي اسيران بزرگ!
گداترين گداي شهر از اين که مي تواند بي مهابا در شهر پرسه بزند، از شما در آزادي ثروتمندتر است.اکنون اين شمایید که از واقعيت محروميد. شمایید که پيش از آن که به هر کجا سفر کنيد، واقعيت را برايتان بزک مي کنند، اي خودتان قناريان بي آواز خوش!
بگذارید خاطره اي واقعي از يک شاعر سرزمينتان را فاش کنم.اما نخواهید که نام شاعر را بگويم. شاعر اکنون مرده است. ليک بيم آن دارم که اگر از او نام ببرم، مريدانتان قبر او را به آتش بکشند!
در شهرستاني فيلم مي ساختيم. فرماندار شهر شنيده بود که عليه او شعرهاي نابي گفته شده است.که در دهان مردم شهر مي چرخد. اين و آن را مامور کرده بود تا شاعر اين شعرهاي ناب را بيابند. هر که طبع شعر داشت را دستگير کردند و نيافتند. تا اين که گمان بر شاعر بزرگ شهر که پيرمردي تکيده بود رفت.
به حکم حاکم شهر، دفتر شعر شاعر را ربوده بودند و هيچ شعري که خلاف حاکم باشد نيافته بودند.اما حاکم گفته بود قدرت شعري که عليه من گفته شده، به قدرت شعر شاعر بزرگ شهر است. پس براي عذاب شاعر، دفتر شعرهاي منتشر نشده ی او را که حاصل عمرش بود ربودند. شاعر التماس مي کرد که مرا زنداني کنيد. قل و زنجير کنيد. شلاق بزنيد. اما دفتر شعرم را پس بدهيد. پس نداده بودند. و گفته بودند تو از شعري که عليه حاکم شهر گفته شده ، بي خبري و ما از دفتر شعرهاي تو.اين به آن در. بگرد تا بگرديم.
وقتي ما وارد آن شهر شديم. شاعر ديگر ديوانه اي ژوليده و تکيده بيش نبود. چو مجنوني در پي ليلاي خويش. چون حافظي در به در غزل خويش، سر در کوي و بيابان مي ناليد:
.
اي واياي واي
دفتر شعر مرا دزديدند.
«شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید ، بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید».
.
دفتر شعر پناهي را به او پس دهید.
پ . ن 1: این متن در واقع شاید بتوان گفت که برگردان نوشته ای از محسن مخملباف به مناسبت حکم سنگین جعفر پناهی بود که خطاب به فردی خاص نگاشته شده بود. احساس کردم که اگر خطاب به جریانی خاص باشد حق مطلب بیشتر ادا میشود چون یقین دارم قدرت این جریان شوم از فرد مذکور به مراتب بیشتر است و سالیان سال است (به اندازه تاریخ) که سایه آن بر سر ایران سنگین است. این بود که بدین صورت ویرایش و به صورت سرگشاده تقدیم نمودم. البته با تمام احترامی که به محسن مخملباف قائلم.
پ . ن 2: حکم سنگین جعفر پناهی بدین قرار است:
جعفر پناهی به اتهام «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» به ۶ سال حبس تعزیری و ۲۰ سال محرومیت از فیلمسازی، ۲۰ سال محرومیت از فیلمنامهنویسی، ۲۰ سال محرومیت از سفر به خارج از ایران و ۲۰ سال ممنوعیت از هر نوع مصاحبه با رسانهها و مطبوعات داخلی و خارجی محکوم شدهاست.
+ نگاشته شده توسط سعيد در جمعه سوم دی ۱۳۸۹ و ساعت
12:55 |
