هويت تمدن ايران در نگاه شاهنامه‏

نقل از مقاله عباس ايزدپناه‏ با اندكي تغيير

به مناسبت 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فرودسی بزرگ

 

بحث هويت تمدن ايران و زير ساختهاى حقوق بشر يكى از مباحث سنگين و پر مخاطب جهان امروز، به ويژه ايران معاصر و انقلابى است. اين مبحث در عين داشتن هويت تاريخى، داراى هويت فلسفى، جامعه شناختى، سياست شناختى، دين شناختى، هنرى و ادبى است. از اين روى، تأمل و پژوهش در آفاق و ابعاد آن، كار دشوار و پردامنه‏اى خواهد بود. بديهى است كه در اين مجال نمى‏توان حق تحقيق را به شايستگى ادا نمود و انتظارات حقيقت جويان را برآورده كرد, ولى مى‏توان بر آفاق موضوع دريچه‏هايى گشود و دورنمايه اى در منظر تمدن پژوهان و ايران شناسان نمايان ساخت.

 از سوى ديگر، گفتمان حقوق بشر و مناسبات آن با فرهنگ و تمدن ايران ديروز و امروز، گفتمانى است جدى و مسئوليت آفرين كه بى‏توجهى به آن، ضايعات و تشويش‏هاى فراوانى را در سطح داخلى و بين‏المللى به بار مى‏نشاند و متفكران مسئول را به چالش فرا مى‏خواند.

 مباحث فشرده اين مختصر در دو مرحله كلان به انجام خواهد رسيد: 1- هويت تمدن ايران، و 2- هويت تمدن ايران و ماهيت حقوق بشر. بحث نخست، هويت تمدن ايران را در دو قلمرو: ايران باستان و ايران بعد از اسلام مورد بررسى قرار مى‏دهد. مرحله دوم، مبانى و زير ساختهاى حقوق بشر مطرح در جهان امروز را از منظر فلسفى و اجتماعى به طور فشرده ارزيابى مى‏كند و سپس انسان شناسى در تمدن ايرانى را با زير ساختهاى حقوق بشر مورد مقايسه قرار مى‏دهد.

 1- هويت تمدن ايران:

 براى دستيابى به هويت تمدن ايران در پيش از اسلام و پس از آن به دو منبع كلان نيازمنديم: آيين زرتشت و آثار باستانى ايران و شاهنامه حكيم ابو القاسم فردوسى كه از منبع نخست جامعتر و گوياتر است. البته كار آمدى اين دو منبع در گرو نوع رويكرد ما به آنهاست كه در چهار چهره آشكار مى‏شود: رويكرد ملى گرايانه و سكولاريستى، رويكرد ظاهر مدارانه، رويكرد بد بينانه و رويكرد معرفت شناسانه و جامع نگرانه.

 رويكرد ملى گرايانه مى‏خواهد به خاطر تعصب ايرانى حتى به زشتى‏ها لباس حق و زيبايى بپوشاند. اينان جز فرهنگ و تمدن ايرانى را بيگانه و غير خودى تلقى مى‏كنند, در صورتى كه مى‏كوشند هر گونه فرهنگ و پديده ايرانى را خوب و پيشرفته جلوه دهند.

 چنانكه رويكرد ظاهر گرايانه، به ظاهر و سطح نظر دارد و حقايق باطنى و جوهرى را مورد بى مهرى قرار مى‏دهد. براى مثال، نور و ظلمت در آيين زرتشت را مصداق بارز شرك و ثنويت مى‏داند و شاهنامه را كتاب پهلوانان خيالى و قصه و داستان مى‏شناسد. رويكرد بدبينانه نيز صرفا ديده عيب بين دارد, يعنى، همواره مى‏خواهد چهره منفى جامعه ايرانى را ترسيم كند و از مفاخر اين مرز و بوم چشم بپوشد. او از ايران باستان فقط شكست‏ها و خرافه‏ها را مى‏نگرد و يا دست كم آنها را بزرگ جلوه مى‏دهد و فضيلت‏ها و خصيصه‏هاى نيكو را كوچك و حقير مى‏شمارد. اما رويكرد معرفت شناسانه و جامع نگر، ايران را از بعد جوهرى و باطن مى‏نگرد نه ظواهر، بلكه نمودها را در پرتو بودها و ريشه‏ها تبيين مى‏كند. همچنانكه تنها عيب نگر نيست كه عيب و هنر را مى‏بيند. اگر چه حافظ هرگز ديده به بد ديدن نمى‏آلايد و جز نگرش عاشقانه نگاهى را به رسميت نمى‏شناسد:

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن            منم كه ديده نيالوده‏ام به بد ديدن‏

تاكنون با كمال تأسف ايران باستان با رويكرد چهارم مورد تحليل قرار نگرفته بلكه همواره نگرشها توام با رويكرد سكولاريستى و عصبيت ايرانى يا ظاهر گرايانه و گاهى بدبينانه بوده است.

 اينك در پاسخ پرسش از اينكه انسان در ايران باستان چه هويتى داشته است؟ مى‏گوييم: به نوع رويكرد ما در ايران پژوهى بستگى دارد. اگر فرهنگ و تمدن ايران را با نگاه و رويكرد معرفت شناسانه و جامع مورد بررسى قرار دهيم، نتيجه خواهيم گرفت كه هيچ تمدنى( به جز اسلام نبوى) به ميزان تمدن ايران باستان، هويت واقعى و جامع انسان را به رسميت نشناخته است. اين مدعا را هم از طريق تحليل معرفت گرايانه و جامع نگرانه به هويت دينى ايران باستان و آثار تاريخى آن مى‏توان مورد اثبات قرار داد و هم با تأمل و تعمق در شاهنامه حكيم فردوسى.

 هويت دينى و فلسفى ايران باستان در رويكرد معرفت شناسانه چنان برجسته و حائز اهميت است كه حكيم بزرگ و صاحب مكتبى چون شيخ اشراق در قرن ششم، فلسفه مطلوب خويش را بر آن بنا مى‏نهد و حكمت خود را حكمت نورى مى‏نامد كه برگرفته از نور در برابر ظلمت در حكمت ايرانى( خسروانى) است. به همين سبب برخى از تاريخ نويسان فلسفه اسلامى چون حنا الفاخورى، شيخ اشراق را از گروه فلاسفه و حكماى اسلامى كنار گذاشته و فلسفه او را فلسفه ايرانى(نه اسلامى) دانسته‏اند. سيد حسين نصر در مقدمه مصنفات فارسى شيخ اشراق مى‏گويد:

« حكمت اشراقى آگاهانه در صدد احياى حكمت خسروانى و فهلوى ايرانيان باستان و نيز حكمت يونانيان در دامن عرفان و حكمت اسلامى بود و سهروردى خود را وارث دو سنت بزرگ فكرى قديم يعنى يونانى و ايرانى مى‏دانسته است و در افق فكرى او افلاطون و زردشت و پادشاهان فرزانه و حكيم ايران باستان و حكماى الهى قبل از سقراطى يونان شارحان يك حقيقت و مفسران يك پيام معنوى بودند كه سهروردى خود را احيا كننده آن مى‏دانست... سهروردى موفق شد در حاليكه عارفى كاملا اسلامى و مفسرى عميق از حقايق قرآنى بود در آسمان معرفت اسلامى حقايق رمزى و تمثيلى حكمت ايران باستان را مشاهده كند و به آن حيات نوين بخشد. در واقع از طريق تأويل قرآن سهروردى توانست حكمت خسروانى را در افق معنوى اسلام منزلگهى بخشد و در حيات عقلى و فكرى ايرانيان مقامى از براى آنچه از ميراث قبل از اسلامى ايشان از لحاظ فكرى جنبه مثبت داشت به دست آورد.» شيخ اشراق خود در مقدمه حكمة الاشراق قاعده نور و ظلمت را روش حكماى فارس چون جاماسب، فرشا وشتر، بزرگمهر و ديگران مى‏داند. محمد على ابوريان نيز به نقل از قطب الدين شيرازى در شرح حكمة الاشراق مى‏نويسد:« چون مصنف( سهروردى) به قسمتى از كتابهاى ايرانيان دست يافت و آنها را موافق امور كشفى و شهودى يافت، آنها را مستحسن شمرده كامل گردانيد و همان است قاعده شرقيان در مسأله نور و ظلمت.» بنابراين، شيخ اشراق به حكمت و تمدن ايرانى به ديده معرفت شناسانه و باطنى مى‏نگرد و از رهگذر آن به حكمت نورى و تمثيلى خويش شكوه و توانى دو چندان مى‏بخشد.

 تجربه فردريك نيچه نيز در گزينش زرتشت به عنوان انسان آرمانى خويش بسيار قابل تأمل است. او ابر انسان خود را با استفاده از انسان سمبليك به عنوان زرتشت مطرح مى‏كند. اينك او چرا يك ابر انسان غربى يا شرقى ديگر را به عنوان انسان مطلوب خويش بر نمى‏گزيند و نمى‏گويد« چنين گفت دكارت» يا« چنين گفت سقراط» و يا« چنين گفت بيكن» ولى كتاب خويش را با عنوان« چنين گفت زرتشت» به رشته تحرير مى‏آورد.

 ولى چنانكه اشاره كرده بوديم مهمترين منبع راهيابى به تمدن راستين ايران باستان شاهنامه حكيم ابو القاسم فردوسى است. فردوسى با سرودن شاهنامه، هم نقاب از رخ هويت تمدن ايران باستان بر افكند و هم نشان داد كه نزديكترين تمدن به تمدن اسلام نبوى و علوى همان تمدن ايران باستان است كه در قالب تاريخ، اسطوره و حماسه از پيشينيان ايران به يادگار مانده است. شاهنامه نه تنها بزرگترين اثر حماسى و پهلوانى باستانى است كه معتبرترين شناسنامه فرهنگ و تمدن ايران است كه با فرهنگ غنى اسلام و شيعه در هم مى‏آميزد و در جريان تحولات قرون و اعصار ادامه مى‏يابد و چهره نوينى از تمدن اسلامى را رقم مى‏زند. چهره‏اى كه شاهنامه در رويكرد معرفت شناسانه و عميق از انسان آرمانى و مطلوب ايران باستان ترسيم مى‏كند، داراى ده مشخصه برجسته است:

 تعقل و خردمندى، عشق و ايمان به خدا و پرستش و نيايش، تلازم دين با سياست و كثرت، مظهريت انسان براى يزدان و اهريمن و نور و ظلمت، نيازمندى رشد و تعالى انسان به معلم و مربى، حماسه توام با جوانمردى و عاطفه در ستيز با بيدادگران و ضد ارزشها، باور انسان جامع و كامل، قدرت و توانايى برتر، جبر در عين اختيار و هنرمندى و هنر مدارى.

 1. تعقل و خردمندى: انسان ايران باستان در فرهنگ شاهنامه، خردمند و دور انديش است. اين اصل در موارد متعددى به طور برجسته مطرح مى‏شود. زال يكى از ويژگى‏هاى برجسته‏اش خردمندى بلكه داشتن خرد برتر است. او رستم را در نبرد با اسفنديار راهنمايى مى‏كند. ابتدا وى را از نبرد باز مى‏دارد و به صلح مى‏كوشد و پس از نا اميدى از انعطاف پذيرى اسفنديار رمز كشتن او را به وى تعليم مى‏دهد. او كاوس را از رفتن به مازندران نهى مى‏كند و او را پند مى‏دهد. چنانكه رستم به عنوان جهان پهلوان و انسان آرمانى در اوج خردمندى، تدبير و چاره‏گرى است. او در نبرد، گاهى نيرنگ خردمندانه به كار مى‏برد و يا بر اساس مصلحت بينى، هويت خويش را بر سهراب فاش نمى‏كند. همانگونه كه سياوش و پيران از نمونه‏هاى بارز خردورزى و تعقل‏اند.

 2. عشق و ايمان به خدا و پرستش و نيايش: دين مدارى و پرستش‏گرى يكى از ويژگى‏هاى بارز قهرمانان ايران باستان است. كيكاووس پس از نجات يافتن از از دست ديوان مازندران يك هفته به نيايش و نماز مى‏پردازد و صدقه مى‏دهد:

به يك هفته بر پيش يزدان پاك                     همى با نيايش بپيمود خاك‏

همى گشت يك هفته زين گونه نيز              ببخشيد بر هر كه بايست چيز

او پس از نجات يافتن به دست رستم و گودرز تا چهل روز نيايش مى‏كند:

همى ريخت از ديدگان آب زرد            همى از جهان آفرين ياد كرد

همى رخ بماليد بر تيره خاك              نيايش كنان نزد يزدان پاك‏

رستم به عنوان جهان پهلوان و انسان آرمانى شاهنامه همواره به جاى زور بازو به يارى خدا تكيه دارد و مى‏گويد:

جهان آفريننده يار من است            دل و تيغ و بازو حصار من است‏

در خوان سوم كه اژدها را مى‏كشد، غسل مى‏كند و جاى پاكى براى پرستش مى‏جويد:

ز بهر نيايش سر و تن بشست            يكى پاك جاى پرستش بجست‏

و با زارى تمام چنين نيايش كرد:

زهر به تويى بندگان را پناه                     تو دادى مرا گردى و دستگاه‏

توانايى و مردى و فر و زور                       همه كامم از گردش ماه و هور

ز داد تو بينم همه هر چه هست             دگر كس ندارد در اين كار دست‏

ز داد تو هر ذره مهرى شود                     ز فرت پشيزى سپهرى شود

و آنجا كه مى‏خواهند سر سياوش را از تن جدا كنند، چنين نيايش مى‏كند:

يكى شاخ پيدا كن از تخم من                  چو خورشيد تابنده بر انجمن‏

كه خواهد از اين دشمنان كين من            كند در جهان تازه آيين من‏

و رستم پس از نبرد اول خود با سهراب سر انجام كار را به دست خدا مى‏داند:

چو فردا بيايد به دشت نبرد                به كشتى همى بايدم چاره كرد

بكوشم ندانم كه پيروز كيست            ببينم تا رأى يزدان به چيست‏

كزويست پيروزى و دستگاه                 هم او آفريننده مهر و ماه‏

يكى از شاهنامه پژوهان مى‏نويسد: از اين نحو نيايش و نماز و صدقه و توبه و انابه، اين نكته بسيار بديع آشكار مى‏شود كه نياكان ايرانى ما پيش از ظهور زرتشت، موحد بوده‏اند. بر اين مدعا نيز دو گواه در شاهنامه موجود است، يكى مرگ آگاهى و رستاخيز باورى و يكتا مدارى همه پهلوانان و كيان ايرانى و ديگرى وصيتنامه منوچهر به نوذر كه در آن منوچهر به صراحت از ظهور حضرت موسى( ع) ياد كرده و بر گرويدن نوذر به آن حضرت تأكيد دارد.

 3. تلازم دين ورزى با سياست و كثرت: انسان آرمانى شاهنامه، نيايش و پرستش را با نبرد و جنگ و گريز در هم مى‏آميزد نه آنكه به غارى پناه برد و يا در گوشه‏اى به چله نشينى همت بگمارد. فردوسى به اين اصل در توصيف انديشه اردشير بابكان، سر سلسله دولت ساسانى اشاره ظريفى دارد. او در اندرزى به پسرش شاپور مى‏گويد:

چنان دين و دولت به يكديگرند                    تو گويى كه در زير يك چادرند

نه بى تخت شاهى بود دين به پاى            نه بى دين بود شهريارى به جاى‏

پس وحدت دين با دولت و شهريارى از اصول مسلم فرهنگ و تمدن ايران باستان بوده است. انسانها غالبا در آزمون حفظ تعادل ميان وحدت و كثرت نا موفق بوده‏اند, يعنى، يا توجه به وحدت آنان را از توجه به كثرت باز مى‏داشته و يا دل مشغولى به كثرت، آنان را از توجه به وحدت و پرستش باز مى‏داشته است ولى در فرهنگ و تمدن ايران باستان ميان آن دو تلازم و تعادل بوده است.

 4. مظهريت انسان براى يزدان و اهريمن و نور و ظلمت: گروهى از اهل عرفان، طبيعت انسان را خير محض قلمداد كرده‏اند و گروهى ديگر از متفكران همچون توماس‏ها بزوما كياول طبيعت او را شر دانسته‏اند ولى انسان در تمدن ايران باستان مظهر نور و ظلمت يا خير و شر است كه در هستى شناسى شيخ اشراق، نور نماد وجود و هستى و ظلمت نماد عالم ناسوت و غبار غيريت است كه سرانجام، خير بر شر و نور بر ظلمت غلبه خواهد كرد. كشاكش قهرمانان شاهنامه مصداق روشن نبرد ميان نور و ظلمت و خير و شر است كه در فرهنگ اسلامى از آن به حق و باطل تعبير شده است.

 5. نيازمندى انسان به معلم و مربى: در فرهنگ زرتشت نقش تربيتى موبدان و رهبران دينى فراوان مورد توجه قرار مى‏گيرد اما اين اصل در دنياى شاهنامه شكوه ديگرى پيدا مى‏كند. زال رستم را مورد آموزش و تربيت قرار مى‏دهد و به وى آيين رزم ياد مى‏دهد همانگونه كه سياوش در مكتب رستم تربيت مى‏شود:

سوارى و تير و كمان و كمند            عنان و ركيب و چه و چون و چند

ز داد و ز بيداد و تخت و كلاه            سخن گفتن و رزم و راندن سپاه‏

هنرها بياموختش سر به سر            بسى رنج برداشت، كامد به بر

يكى از شاهنامه پژوهان مى‏نويسد: دومين مرحله زندگى سياوش، آموزش در نزد رستم است. رستم از كيكاووس مى‏خواهد كه پرستارى شاهزاده را به او وا گذارد و او مى‏پذيرد. اين امر نه تنها به سياوش فرصت مى‏دهد كه در نزد بزرگترين پهلوان زمان، فن بزم و رزم بياموزد، بلكه رابطه استادى و شاگردى‏اى كه از اين طريق، بين شاهزاده جوان و پهلوان پير، برقرار مى‏گردد، باعث مى‏شود كه بعدها عزم رستم در كين خواهى سياوش استوارتر گردد.

 6. حماسه توام با جوانمردى و عاطفه در ستيز با بيدادگران و ضد ارزشها:

 حماسه پهلوانان ايرانى در آيينه شاهنامه در تاريخ بشريت به جز حماسه‏هاى پيامبران و امامان شيعه بى‏نظير است. شكوه و عظمت اين حماسه‏ها در آنجا آشكارتر مى‏گردد كه با جوانمردى و عاطفه در هم مى‏آميزد. در تاريخ، حماسه‏هايى از نوع حماسه هيتلر، حماسه نادر شاه افشار و يا ناپلئون بناپارت كم نيستند ولى حماسه‏هاى ايران باستان با اخلاق، دين و جوانمردى توام مى‏شوند. مى‏دانيم كه سپاه معاويه در نبرد صفين پس از غلبه بر سپاه على( ع) آب را به روى آنان بست. على( ع) با ايراد خطبه‏اى آتشين، آبشخور را از چنگ سپاه معاويه بيرون آورد ولى هرگز به سپاه خويش اجازه نداد كه آب بر روى لشكر معاويه ببندند.

 حماسه‏هاى قهرمانان ايران باستان از تبار اين نوع از حماسه‏هاست.

 رستم در نبرد با اسفنديار، نخست مى‏كوشد از جنگ و خون ريزى پيشگيرى كند اما اسفنديار نمى‏پذيرد. و پس از پيروزى بر وى نيز در اوج بزرگوارى و جوانمردى، حرمت حريف را پاس مى‏دارد و با وى از روى عاطفه و جوانمردى سخن مى‏گويد.

 7. باور انسان كامل و جامع: در فرهنگ و تمدن ايران باستان، انسان كامل كسى است كه در عين حماسه و پيوند با كثرت به طور عميق جوانمرد، ديندار و اهل مهر، عاطفه و خردورزى است. رستم، سياوش، كى خسرو و... از چنين ويژگى‏هايى برخوردارند. بر اساس نظر گاه برخى از محققان، انسان كامل براى نخستين بار در عرفان محيى الدين عربى به طور گسترده مطرح گرديد. ولى با تأمل در شاهنامه مى‏توان دريافت كه ايده انسان كامل و آرمانى پيش از محيى الدين در ايران باستان مطرح بوده است.

 8. قدرت و توانايى برتر: انسان كامل در ايران باستان، انسانى بوده است توانمند. آن هم توانمند برتر كه حاصل آن، تحقق كارهاى غير عادى و كرامات است. رستم از هفتخوان مى‏گذرد و براى پيروزى بر اسفنديار از توانمندى غير عادى بهره مى‏جويد. چنانكه سياوش براى اثبات بى‏گناهى خود از درياى آتش مى‏گذرد. يكى از شاهنامه پژوهان مى‏نويسد: در هفتخوان رستم با آنكه جريانهاى خارق العاده‏اى مى‏گذرد، حالت طبيعى و انسانى از ماجراها جدا نيست، مثلا چون رستم اسب خود را در كشتزارها رها مى‏كند، دشتبان مى‏آيد و بر او بانگ مى‏زند و اين اعتراضى بسيار طبيعى است. او هم در مقابل، گوشهاى او را مى‏گيرد و مى‏كند. دشتبان را آنگونه كه در خور اوست مجازات مى‏كند.

 و در فرازى ديگر: رستم در خوان هفتم تنها به غار ديو سپيد مى‏رسد:

به تاريكى اندر يكى كوه ديد               سراسر شده غار از او ناپديد

به رنگ شبه موى و چون شير روى            جهان پر زبالا و پهناى اوى‏

رستم و ديو سپيد در غار به هم در مى‏آويزند و نبرد بى امانى است:

همى گوشت كند اين از آن، آن از اين            همى گل شد از خون سراسر زمين‏

سرانجام رستم فائق مى‏شود، شكم ديو را مى‏درد و جگرش را نزد كاووس مى‏برد كه به جادوى ديوان كور شده است. بايد خون جگر ديو سپيد در چشمانش چكانيده شود تا بينايى را باز يابد.

 9. جبر در عين اختيار: در دنياى تفكر كلامى در تاريخ انديشه اسلامى سه تئورى مطرح بوده است: جبرگرايى اهل حديث و اشاعره، اختيار گرايى معتزله و اعتدال گرايى شيعه كه از آن به نظريه« امر بين الامرين» امام صادق( ع) تعبير مى‏شود, يعنى، جبر در عين اختيار و اختيار در عين جبر. در اين ميان، انسان شناسى شاهنامه كه حكايتگر انسان شناسى ايران باستان است، با نگرش شيعه هماهنگى دارد. تأمل در شاهنامه بيانگر اين نكته است كه قهرمانان داستان در عين واگذارى امور به خدا از هيچ كوششى براى رسيدن به هدف دريغ نمى‏ورزد و نهايت تلاش و تدبير را به كار مى‏گيرد. رستم پس از نبرد اول خود با سهراب مى‏گويد:

چو فردا بيايد به دشت نبرد                به كشتى همى بايدم چاره كرد

بكوشم ندانم كه پيروز كيست            ببينم تا رأى يزدان به چيست‏

كزويست پيروزى و دستگاه                هم او آفريننده مهر و ماه‏

 و پس از شكست خوردن از سهراب در كشتى در شاهنامه آمده است:

به يزدان بناليد كاى كردگار               بدين كار اين بنده را پاس دار

همان زور خواهم كز آغاز كار            مرا دادى اى پاك پروردگار

سياوش نيز هنگام عبور از درياى آتش از خدا مدد مى‏جويد:

سياوش چو آمد به آتش فراز            همى گفت با داور بى‏نياز

مرا ده از اين كوه آتش گذر               رها كن تنم را ز بند پدر

شگفت انگيز اينكه قهرمانان شاهنامه در عين باور عميق امداد غيبى و كار آمدى سيمرغ و قضا و قدر الهى، هرگز از تدبير و انديشه و كوشش دست بر نداشته و كارها را حواله به تقدير و امدادهاى غيبى نمى‏كنند.

 10. هنرمندى و هنرمدارى: انسان ايران باستان در آيينه شاهنامه چون انسانى است عرفان گرا و باطن نگر، نمى‏تواند به اصل هنر و زبان اسطوره و عالم تخيل بى‏تفاوت باشد. هنر، زبان دين و عرفان است و آنجا كه زبان عادى از كار باز مى‏ماند، هنر آغاز مى‏شود. از همين روى، زبان تمدن و فرهنگ ايران باستان، زبان مجاز و هنر است. زيرا كه پيام، پيام بلند و عميقى است و جز در قالب زبان هنر و اسطوره و داستان نخواهد گنجيد. پيامهاى بلند عرفانى همچون پيكر رستم‏اند كه جز رخش هنر توان كشيدن بار آن را ندارد.

عشق مى‏خواهد كه بار غم كشد            رخش بايد تا تن رستم كشد

آقاى اسلامى ندوشن درباره هنرمندى رستم مى‏گويد:« صفت ديگر پهلوان زبان آورى است. زبان آورى بدان معناست كه با حاضر جوابى و زيبايى و رسايى وحدت بيان مطلب شود. پهلوان بايد بتواند خود را خوب بستايد و در نزد دشمن رجزخوانى كند و از دادن جواب نافذ در نماند....

 اوج زبان آورى رستم در جنگ با اسفنديار نمايانده مى‏شود. اين دو پهلوان بزرگ نه تنها از حيث زور بازو و نامدارى، بلكه از لحاظ زبان آورى نيز دو نمونه بى‏نظير هستند. بنابراين، انسان در فرهنگ و تمدن ايران باستان از نگرش شاهنامه داراى ده ويژگى است كه آشنايى با آنها ما را با گوهر تمدن ايران باستان آشنا مى‏سازد.

ايرانى در طول تاريخ پر مخاطره خويش هيچ گاه دست از ارزشهاى متعالي برنداشته است و همواره حتي در سهمگين ترين طوفانهاي ضد فرهنگي پاسدار و نگهبان اين ارزشها بوده است. البته تاريخ نيز ثابت كرده است كه حتي هر گاه جهت از بين بردن ارزشهاي تمدن ايران به زور متوسل شده اند برخي ملت آگاه دست به پاسداشت اين ارزشها حتي بيش از پيش زده است و با جان و دل از آنها محافظت نموده. در روزگار امروزي اما اين وظيفه مهم سخت ، جديتر از هر برهه از تاريخ مي نماييد زيرا كه هم عوامل خارجي و هم عوامل داخلي به دنبال از بين بردن تمدن قوي ايران پارسي هستند و متأسفانه بسياري از مردم هم بنا به دلايل مختلف به اين ارزشها بي توجه شده اند. به اميد روزي كه تمدن پارسي بر قله فرهنگ و تمدن دنيا بدرخشد.  

+ نگاشته شده توسط سعيد در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:30 |